آرش کمانگیر

انتقادی در زمینه های اجتماعی

استراتژی یک انقلاب گلخانه ای

 

استرادژی یک انقلاب در کوتاه مدت

سیاست را تعریف کرده اند می توان به کتب سیاست مراجعه کرده و آن را خواند و حتی یاد گرفت که بسیار هم لازم هست . پس خواننده خود میتواند برود و بخواند و قلم فرسایی راقم این سطور کم خواهد شد و هم زحمت باز هم راقم . و اما بعضی مفاهیم این میان به گونه ای دیگر معنی میشود این هم خود در فلسفه مکتبی است . که خواننده کوشا زحمت راقم را کم میکند میتوانید بروید و بخوانید هی بروید و هی بخوانید . ولی بحث بر سر این هست که ما در قبال حمله ای قرار گرفته ایم قرار نیست جنگی در بگیرد و جنگ دهه هاست که شروع شده است آن دسته از دوستان روشنفکر ما حواسشان باشد جنگ شروع شده است . وقتی جنگی در میگیرد باید جنگید .فرض کنید عده ای به شهر شماحمله کرد ه اندودشمن به زور وارد خانه میشود وبه زن شما بخواهد به زور تجاوز کند چه میکنید ؟(ادامه دارد)  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 5:54  توسط آرش  | 

لوکاچ و زندگی روزه مرگی یا روزمرگی

                  لوکاچ و زندگی روزمره

( گذشته از سبک و سیاق نوشتاری کتاب عظیم سرمایه که سرمایه عظیم غیرمادی بشری است که آن بزرگوار در نگارش کتاب یاد شده به کار بسته است و من از سادگی آن بسیار محظوظ شدم و آموختم که ساده نویسی نعمتی است قابل احترام چرا؟ که هم خواننده راحت محتوای آن را فرا میگیرد و هم نشانگر این موضوع جالب برای من که کسی میتواند ساده بنویسد که همه

مطالب به زلالی آب داخل لیوان ما و شفافیت شیشه تمیز در ذهن و فکر نویسنده ساخته و پرداخته آماده است و اینکه بسا میبینیم که فضلا در نوشتار و بسا در کلام چنان کلام را مقید و پیچیده بیان میدارند که خواننده و شنونده در نهایت باید بر وقت و سوی چشمان از دست داده چیزی حاصل نمی تواند . پیچیده نوشتن اسفا که در جامعه ما نشانگر بلاغت و فصاحت و سواد و معلومات نویسنده محسوب شده و ساده نویس را آدمی سطحی میبینند . حال آنکه سهل و ممتد نوشتن خود صناعت ادبی دانسته میشود . این به نظر حقیر نشانگر آن است که خود نویسنده و گوینده یا ناتوان از ادای مطلب است یا خود مطلب را آنچناکه باید نگرفته است .

دیده ام دانشجویانی را که وقتی گوشه کوچکی از عقاید کانت را در باب موضوع خاصی میخواهند تحویل شما بدهند مطلب پیچیده را چنان پیچیده ترش میکنند که جناب کانت هم باشد سر و ته مطلب را نمی تواند به وصله پینه کند و همین بابا ؛ در میان نا آگاهان به بحث چه اندازه فاضل دانسته میشود . امید که اساتید چنین نباشند که نیستند . مارکس انسان دوست ،مصداقی را که میخواهد به آن پردازد را نیز سهل تر گرفته و کالا انگار موجود زنده ای

این طرف آن طرف میرود .

یکی از فلاسفه یا بقول طرفدارش متکلم و به به تعبیر خودش عارف نامه مینویسد که هموطنان

فاکولته دیده ما و مدرک بدست ما میگوید نامه آقا را دیدی واقعا یک لغت نامه لازم است تا فقط لغات آن را بتوانی معنا کنی . گفتم برو لغت نامه دهخدا را بخر بچین دور برت که شاید بتوانی بخوانی ، نامه از سر زیرکی خطاب به آقای معممی است که این متکلم یا هرچی مکلای ما میتواند بخواند ولی نامه در دست مردم میگردد و خود مخاطب نمی خواند . دبیر ادبیاتی ادعا داشت میداند چه نوشته است و گویا تنها او میفهمد که به کجای فیل دست زده است این آقای بینای ما ( داستان کوران و دیدن فیل و دست ردن بر خرطوم و یکی برگوش  الباقی

قضایا که میدانید ) .و همین دبیر ادبیات که مبفرمود من از دانشگاه معتبر نمی دانم کجای ایران مدرک فوق لیسانس دارم و نمی توانم چنین چیزی بنویسم و این دوست ما هم کله پنج منی اش را نچ نچ کنان تکان میداد که از حرکاتش میشد حدس زد بر بیکران اقیانوس حضرت استادی

انگشت در دهن است یا در حتال خاراندن سر . حال آنکه فحوای کلام دقیقا" نکته مقابل نوشته آن حضرت استاد و این حضرت استاد ادبیات است . نمیتوان که در مقام ادعا بود که خیر نه چنان است البت که تورا کوته فکر میدانند چون مدرک نداری .

به نظر من میرزا بنویس های دم دادسرای شهرما سبک نوشتارشان خیلی هم خوب است .

پس میرزا بنویس میشویم که عارض خدمت شما سروران بشویم که )

مارکس انسان دوست که به مفهوم بت واره گی( در قالب کالا و روابط  حاصله از تولید و توزیع و الخ ) میپردازد . به بیانی گویا ما را بر آن میدارد که دمی از تکاپوی زندگی روزمره که چون دریایی مواج ما را به ور آن ور پرتاب میکند از این پیاده رو به آن یکی از این سواری به آن مسافر کش یا کش و خیابان و غیره میبرد  کناره گیریم و واقعا ببینیم که چه میکنم ؛ این همه کار من یا تو یا سایرین برای چیست ؟ همین کالا و قوت یا لموت . به گوشه ای می خزی و تو فکر که بیهوده و بیحاصل برای کسی انرژی مصروف میداری که به گوشه ای خزیده و در سایه ای لمیده آسوده زندگی میکند و از خواب گران می پری که ای بیداد هفتاد و پنج رفته در خوابی مگر این پنج روزه در یابی . افسوس . این نکته آخری را آوردم که خودآگاهی یا آگاهی یا بیداری طبقه ؟؟؟ !!!!! کارگر ما ؛ همه ما منظورمه بعدآ خواهیم پرداخت که هدف از این مقال در مجال تنگ ؛ پنج روزه مانده از داستان کوتاه و بلند زندگی ما

چیست ؟ اگر بیدار شدیم آیا فرجی ؛ گشاینده  ای ، منجی و روزنه امیدی هست یا این روابط درهم تنیده ناشی از همین آقای کالا مجال  زیست خواهد داد بر این گستره خاک که مرگ  ما

مائده می آفریند برای دیگران .

جناب لوکاچ بزرگوار نیز این مفهوم بت واره گی را بسط میدهد و به کلیت میرساند و یک مفهوم انتزاعی ولی قابل احساس نه به چشم بلکه به دیده عقل آدمی ؛ خلق میکند برای انتقال مطلب که  ایشان بجای بت واره گی از واژه کلی تر شی واره استفاده میبرد که این شی واره

نامرئی ؛ که همان روابط در هم پیچیده ناشی از مراحل تولید و توزیع کالا و دیگر پروسه آن که بطور فزاینده خود پیچیده گی مضاعفی بر این روابط علاوه میکند الی آخر.

این مفهوم شی واره موجودی میشود خارج از وجود آدمی در کنار آدمی و غیر فیزیکی به عبارتی نارسا البته  . یک شی کاذب که تعینی خارجی میابد . گوئی که این شی واره نادیدنی جالب آقای لوکاج عینیتی است خارج از شما و موثر بر شما . این موجود جالب در کنار همه

ولی نادیدنی و محسوس وجود دارد و حتی طبیعت ثانوی آدمی میشود . پس همچنان که بر تو

و من اثر میگذارد بر دیگران نیز ایضا" . این شی واره بر روابط آدمیان بین همدیگر سایه ای دارد سنگین و سهمگین هرچند همه آن را بر گرده خویش نمی بینند انگار و سنگینی آن را بر دوش ناتوان خسته از روزمرگی و روزمره گی ؛ احساس نمی کنند انگار .

این شی واره و موجود عجیب الخلقه اجتماع را گرفتار میکند همچون سرطان . واضح است که خواهم گفت .این موجود خارج از ما و خارج از اراده ماست وبنابراین ضمن اینکه خود به پوسته سطحی و قشریی میرسد که برسرنوشت ( آزادی را سرنوشت هم میینویسند و چه توان کرد برهر آنچه دیگران میکنند ) آدمی سایه می افکند . اختاپوسی هزار دست و پیچان و سهمگین . حال جناب لوکاچ را رها میکنیم که ایشان پی صناعت خود و تخصص خود بروند و ما بر سر نقل این اختاپوس . ایشان آن را در قالب همان روابط اجتماعی پی میگیرند و من میخواهم در قالب این موجودات مرئی ، حقیقی ؛ غیر قابل انعطاف و تافته جدا بافته ای که گاه

به اصطلاح در کمال استادی مکتوب گردیده و گاه شعری است دل نشین در ستایش ایزد بانوی کور عدالت که همان قانون باشد . من این کلمات بی روح و سترون قانون را همچون دیوارهایی میبینم که گاه حتی میان من و من جدائی می افکند علی رغم تلاش و خواست من .

انگار همه جا یک قدم در یک قدم دیواری است که تا اوج هزاران پائی حتی تا شکم فرشته گان فرو میرود و علی رغم اینکه بدید نمی آید پدیده ای است که هیچ وسیله اختراعی آدمیزاد نمی تواند این دیوار پولادی یا فرض بفرمایید سخت ترین فلزی که قابل سوراخ کردن ؛ شکافتن ، با انفجار شدید از بین بردن و هر تلاشی برای برداشتن این دیوار بی فرجام است .مگر آنکه تو در اندرون خود منفجر بشوی و نفس آخر را که حواله ریه های قیراندود اگزوز ماشین دودی هایی که با هزار فلاکت و بدبختی و قسط و قرض و قوله و قاله با عیال سوار میشدی پس بدی و رسید را اخذ کنی و فروتنانه و شاکر از این دروازه ناگزیر بگذری که مرگ را دوائی هم بود اگر نه از برای من و تو از برای همانی است که این دیوار را امر به

بنا فرمود یا امر به پسداشت که محافظ جان .و مال و عرض و ناموس هم اوست نه من و نه تو . عروسک خیمه شب بازی که نخ مان بدست هم اوست که قانون را محترم فرض کرده برای من و تو . وقتی هم که قرار است با توسل به آن از من و تو دفاع گردد دقیقا" علیه من و توست . جلو قانون کافکای حقوقدان را خوانده اید . حقوقدان یا جلو قانون می پوسد یا پشت آن . آنکه البته به جایی برسد ( است بفرموده شهید قلم فرخی یزدی این نان خورهای  قانون یا بهتره بگم قانونی است نه حقوقدان ) فریاد حقوقدان است .

قانون برای من وحشت آور است . قانون نظام عریض و طویل بوروکراسی را اقتضا دارد که ابزار دست اش باشد . من و تو در لای چرخ و دنده های آن دنده ها و تخته بند تنمان له و له ورده بشود و فریادمان هم البته بجایی نمی رسد . این سرطان پیشرونده را در نظر داشته باشید

و سهمگین موجود نامرئی دیگری که بشر آفرید و خبطی عظیم به یادگار گذاشت تا دمار از روزگار من و تو در آـورد . هر چیز نادیدنی وحشت آور است چون اجنه و ارواح الباقی را حداقل میتوان دید . ای دوصد لعنت بر این آدمی که واژه پر رمز متافیزیک را برای خود کشف و برای ما اختراع فرمود . بت آفرید بت . های نادیدنی که نیچه فرمود بشکنید یاران من بشکنید این لوح های کهن را . مارکس در دانشگده حقوق برلن حقوق خوانده بود و نیک میدانم که همکارم روحش شاد خواهد بود که منهم به زبان الکن بگویم آنچه آن سلاله پاکان می فرمود . راستی را چرا تکفیر ها از تقدیرها دلپذیر شده است ؟ چرا ؟ به این سئوال شاملوهم جواب بدهید خودتان که آثار همین قوانین شاعرجان من را خودکار بیک صدتومانی ام را از لعن و نفرین به کنار میداشتم وا میدارد که واژه نا دلپسندم نفرین و لعنت بنویسم . تو و من و ما همه شاملو جان ؛ همچون خر عصاری پوزبسته به سنگ آسیابانیم که شیرین میگوید شادروان شریعتی که هی بر این سنگ آسیاب و آسیابان و بر رگ و ریشه این اعصاب ننه مرده ام میگردد و میگردد و میگردد و دوباره میرسد به نقطه آغازین این مارتن این همه انسان که همچون حشره در هم میلولد و میلولد و میلولد و میمیرد و......   و هی فاتحه سرپائی خوانده و ناخوانده که هزار و یکی کار داری و تنها دو دست ناتوان . سیزیف بینوای من بیا این سنگ سنگین هی ببر بالا هی بغلتد پایین و تو هی خشتک پاره کن هی چانه بزن و هی فک بجنبان

تا تو انبان از این ور پر کنی و همان که گفتم سر نخمان بدست اوست ته انبانت پاره کند و هر چه تو دشت کرده ای به طرفه العینی فتح کند و در تنبانت کک بیندازد که شب هم آسوده نتوانی خوابید که فردا فلان را به بهمان دهم و از بهمان فلان بستان به فلان دهم . با همین خیالات بخواب که یا فردا عزرائیل زمینی از خواب خستگی و گران جانی بپراند که سرویس رفت یا عزرائیل آسمانی در رسد که بابا ولش کن فلان و بهمان را بلند شو بریم . که من یکی هزار کار دارم .

گفتم عینی ها همین قانون مقرراتی که میبینید را در سوئی داشته باشید تا برویم سرمتافیزیکی ها . قانون را هم معنا کنم که نه همین مجموعه قوانین است که دیده اید اینها یک در هزار است عزیزم . هر عرف و عادت و رسم و سنت که بر تو فرمان راند برو نرو بکن نکن مرادماست

از قانون هرجا که چیزکی نوشته باشیم مر باقیات صالحات را .

( هرچه به جای خود نکو تر با این چشم و ذهن خسته بنزینم ته میکشد ولی چاره ای نیست که لین همه تایپ کن یا بنویس که نمی خوانند که جگرت خنک بشه بگی خوب شد یک نفر تنها یک نفر خواند و بیدار شد و جرقه زد . شاملوی بزرگم در کاشفان فروتن شکوکران حق مطلب چه شیوا ادا کرد که سخنی حتی سخنی از هر کسی خواسته که آن کس شوم صدای دل نشینش زمین نیفتد . کس نباشم خس حسابم کنید . خسی بر میعاد { قیاس گیر با خسی برمیقات جلا آل قلم و این بار خسی در این وعده گاه زمانی در این گردنه از زمان . همین جای که کنونم . بنگریم که بر کجای تاریخ ایستاده ایم کاش کاش کسی حتی کسی بگوید من میدانم بر کجای تاریخم ایستاده ام تاریخ ملتم خاکم . کسی  آیا هست . یا در آسمان دیواری عظیم فروریخته و کوه ها یک باره متلاشی شده که صدایم را واگویه ای یا مویه ای یا فریادی یا ناله حتی نیست .

خدا انگار خوابیده آری خوابیده ببین که شکم آسمان سنگین شده دارد میترکد . آهای .و.....}

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 13:26  توسط آرش  | 

ادامه مطلب پروتستانتیزم (پست سوم )

 

من به ناچار در همین جا باید بیاورم که همین خصوصیت ذاتی دین ،چه ها که برای ما ساکنان کره خاکی به ارمغان نیاورده است .تاریخ مملو از شاهد است . فقط قرون تاریک وسطی برای ما آدمیان کافی است که از گذشته خونین پند بگیریم .حال اگر دین واجد عنصر جزمیت است و ایستاست چرا باید تا این حد بدان پایبند بود .مگر این همه از دگماتیسم دینی خاطرات دهشتناک نداریم ؟ آیا باز لازم هست که به آن متوسل شویم ؟ پاسخ به همین سئوال خود جنبه مهمی از اندیشه شریعتی را برای ما نمایان میکند . شریعتی اینگونه وارد این مبحث میشود که تعریف روشنفکر چیست ؟ چه کسی را میتوان روشنفکر نامید ؟ پاسخ ایشان ساده ولی حائز عنصری است که من از آن وحشت دارم . ایشان میفرمایند که روشنفکر کسی است که در قبال جامعه خود احساس مسئولیت میکند و بواسطه درک عمیق خود از وضعیت و علل پیدائی آن ، تلاش میکند که آن وضعیت ناکارآمد و ناسودمند را از بین برده و سپس خود وضعیتی را که پسندیده و لازم برای جامعه خود میبیند جایگزین نماید . پس سهل است که اینگونه بگوئیم خراب کردن و آباد کردن متعاقب آن رسالت روشنفکر است همین . حال شریعتی در ادامه این پویش عقلی به اینجا میرسد که حال فرضا تخریب کردیم وضعیت موجود را ( صرفا" برای مثال که چندان هم دور از واقعیت نبود و نیست انقلاب خودمان را در نظر آورید ) و میخواهیم وضعیتی جدید ، حکومتی جدید و پسندیده و منطبق با زمان جایگزین وضع پوسیده و زنگ زده که باید به آشغال دانی تاریخ افکنده بشود ( که شد و چشم من و شما البته جلا یافت به این خانه تکانی )کرد .حال کدام برنامه را باید روشن فکر نصب العین قرار دهد .چه طرح و نقشه ای باید پیاده شود که بهترین گزینه باشد ( اینجای مطلب برای من مهم است و جای صحبت دارد ) ایشان در یک کلمه به ضرس قاطع میفرماید اسلام ، اسلام اولین و آخرین درمان ماست . اگر اسلام پیراسته از همانمهایی که آمد در نظر روشنفکر ما باشد و تلاش کند آن را جایگزین کند .کار تمام است و مدینله فاضله ما آماده بهربرداری است که در زاد روز سزار به دست افلاطون اتوپیایی افتتاح گردد . ( بگذار افلاطون از ما یاد بگیرد که چگونه باید مدینه فاضله ساخت .هر آرشتکتی ساختن مدینه فاضله را نمی داند الا مهندسین مسلمان شیعه علوی ) فکر کنم دیگر نوشتن اطناب کلام است . تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . حقا که ژرژگوروویچ مجدد در وجود شریعتی حلول یافته است . چرا که استادش بود و دکتر ما مشهور به گوروویچ شناس . اگر شریعتی معاصر هگل حیات داشت بیگمان باید میگفتم که روح سرگردان تاریخ هگل در وجود شریف اندیشمند ما حلول کرده است . بهر جهت آیا این را فلاش بکی به دوران تر و تازه عرب جاهلی نمیبینید ؟ تعجب آور نیست که این همه بازگشت به خویشتن ( حال کدام خویشتن تقریزا" میگویم . شریعتی بازگشت به خویشتن اسلامی ایرانی شیعه علوی بنگرید فحوای کلام وی در کتب متعدد ایشان و در کنار آنها مطلب شیرینی در کویر در خصوص عیدنوروز ما . نکته مقابل به نوعی بازگشت به خویشتن جلال آل احمد بازگشتی به گذشته پر افتخار ایران زمین و نگرانی ها و دلواپسی ها و دغمصه ها ی جلال از هجوم غرب و غربی و فرهنگ غرب و الخلاصه هر چه که رنگ و بوی غربی دارد و مثال فراوان دارد آن مرد از شلوار جین و تنگ دوشیزه گانمان که غربزدگی است و جلف است .چادر و چاقچور خودمان چه اشکالی دارد که میروند مینی ژوب میپوشند ؟ بیچاره جلال آل قلم تا کی باید کنار جاده بنشیند ؟ کسی سوارش کند که از قافله تمدن و تجدد عقب نماند این مادر مرده عموی دوست داشتنی من )  در نوشته های آن روزگاران به چشم میخورد . غربی وحشی جاهلی به چه کار ما می آید برگردیم ببینیم مثلا عرب چگونه در بیابان بسر میبرده است شاید با کمی تغییر در کمیت و کیفیت زندگی همان را احیا کرد و به همان شیوه زندگی کرد که بهر حال شیوه زندگی آبا و اجداد از بیخ عربمان است . چرا  این خانم کوچولو های مانتو پوش ما نباید نحوه پختن سوسمار بیابان را ندانند و هی پیتزا بخورند که بچه اشان کله پوک تمام عیار بار آید سوسمار و ملخ فواید سرشاری دارد که بیچاره صادق هدایت فراوان در آن باب قلم زد که گیاه اصلا نخورید چون در بیابان عرب گیاه وجود ندارد و انسان اصولا ملخ خوار است نه گیاهخوار .سوسمار بهتر از ماهی ویتامین  آ ی با کلاه دارد و خاصیتش بیشتر است و الخ ( مشهور عمویم )نگفتم آش شله قلم کارجالبی از کار در می آید روشنفکر دینی ( فنری یعنی ارتجاعی ) هر جا مشکل داشتیم و به اصطلاح علمای فقه خودمان مصداقی مستحدثه حادث شد مثل قانون چک یا ماهواره یا اینترنت و غیر ذالک به جای  رجوع به منطق که فصل ممیزه ما از حیوان است . به جای توسل به عقلانیت ابزاری اروپ جماعت . بجای استفاده از شیوه های امتحان شده غربی ها . برگردیم به هزار و چند صد سال پیش ببینیم که فی المثل قانون چک چگونه بوده یا چگونه میتوانسته باشد .آیا معصومی در باب چک اشارتی دارد که همان شیوه را معمول بداریم یا باید این تکه کاغذ را کنار گذاشت که در زمان حیات رسول و امام وجود نداشته پس محصول اوریژینال فراماسیون است و قصد نهانی در ایجاد آن اضمحلال شرعیت اسلام است و باید بکل پاره شود و دست زدن به آن یحتمل مکروه است و اوجود آن است که چک زده شود نه کشیده شود .یا ماهواره را باید دید البته علما و نه جهلا که احتمال کفر و ارتداد موجود است و اگر مشکلی نداشت عوام هم میتواند قیچی شده اش را ببیند . همچنین باید ببینیم آیا در ازمنه قدیمه و اعصار گذشته دموکراسی وجود داشته و احادیث ائمه و معصومین در این زمینه چیست ؟ فقها شبها نمی خوابند و با مشارکت محدثین کتب دستنوشت فقهای سابق را از ذره بین میگذرانند که ببینند راجع به دموکراسی حرفی حدیثی چیزی هست تا به استناد آن حکم بر حلیت یا محرمیت آن صادر فرمایند و سپس دمو عوام مردم تکلیف شرعی خود بدانند و الا نادانند . راستی آنموقع ها ورقه رای چه شکلی بود ؟ بفرمائید تمیز و صریح ، بنیادگرایی چیست ؟ طالبان میداند و طلبه های ادامه این مبحث، موزه از پای طلب در نیاورند  به همین منوال ادامه دهند
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 21:52  توسط آرش  | 

ادامه فربه تر از دین

ادامه مطلب

اما در باب اندیشه دکتر سروش باید بگویم که چهارچوب اندیشه وی همانست که در باره شریعتی گفتیم با اندکی نه تفاوت بلکه باید گفت تلاشی برای اصلاح و نوعی قابل انعطاف کردن آن شاید بپرسید چگونه ؟ پاسخ میدهم که سروش در کتاب فربه تر از ایدئولوژی در حقیقت در مقام نقداندیشه (استاد خود به تعبیری ) دکتر شریعتی میگوید که شریعتی دین را

به صورت ایدئولوژی در آورد و با تمسک به این ایدئولوژی که از اسلام ساخته بود میخواست

که حکومتی دینی به آن صورتی که میخواست به وجود بیاورد ولی دین فربه تر از ایدئولوژی است و ایدئولوژی تاب تحقق تمام ظرفیت های دین را ندارد و به خصوص دین جامع و کاملی چون اسلام ( البته به زعم هم او) ایدئولوژی تنها طریقه مادی و عینی زندگی فردی و اجتماعی را در بر میگیرد و یا میتواند که بگیرد ولی دین فراخنای گسترده تری دارد که تا عمق وجود و سویدای دل آدمی رسوخ و نفوذ میکند و میتواند که بکند گستره ای که ایدئولوژی نمیتواند تا به آن عمق برسد چرا که نفس کم می آورد ایدئولوژی شکل یک زندگی فردی و اجتماعی است و مقررات و دستورهای آن تنها شامل زندگی بیرونی و قابل رویت آدمی   است . تنها زندگی

فردی بیرونی وی را تنظیم و تنسیق می نماید ولی دین به پهنای وجود آدمی مرتبط میشود و تنها یکسری قواعد اخلاقی و قوانین عینی چون قوانین موضوعه نیست . دین آن رابطه عمیق و درونی انسان با منبع فیاض آفرینش را هم  شامل میشود و تلاش در جهت ایدئولوژی کردن دین موجب ابتر شدن دین میشود و آن را تنها منحصر به قواعد و قوانین پیش گفته میکند که این گذشته از لطمات غیر قابل جبرانی که برای دین دارد انسان را هم از آن تکیه گاه اساسی اش منفصل میکند .انسان در خلوت خود و در عمیق ترین وجه وجودی اش دنیای دیگری است و ارتباط کامل دینی نیز همان است که دین این رابطه را موجب و مستحکم میکند اگر این جنبه دین نادیده انگاشته شود انسان دیگر نمی تواند با دین آن رابطه درونی و عاطفی را برقرار کند وبه عبارتی دین کارکرد اصلی خود را از دست میدهد چرا که قوانین موضوعه بشری هم میتواند این نیازهای بشری وی را بر آورده کند .سروش کارکرد دین را بیشتر معطوف به  جنبه درونی آن میکند و جنبه بیرونی را به ضرورت عقلی پیرو جنبه درونی میداند که اگر آن باشد این یکی به ناچار خواهد  بود از طرف دیگر اگر دین تنها به صورت ایدئولوژی دیده شود بسا خطرناک تر از هر ایدئولوژی ساخته فکر بشر بشود .کمونیسم ایدئولوژی ساخته بشر است و نازیسم و فاشیسم و امثال آنها و میبینیم که میتواند به چه جنایاتی منجر شود ولی اگر به جنبه دیگر دین بیشتر توجه شود منعطف تر و انسانی تر خواهد بود محبت و رافت اسلامی  جنبه به اصطلاح نرم دین بیشتر طرف توجه آدمی است پس بیشتر کارآئی دارد . بهر حال فکر کنم آنچه که میخواستم برسانم گفتم و اطاله کلام بی مورد است .

سروش در نهایت همان کتاب دین را ناشی از حیرت آدمی میداند و همین حیرت را که واقعا موجب حیرت من است باعث و عامل اساسی تکیه خود به جنبه درونی دین میداند میتوان مثال های عینی زیادی آورد اگر همین حیرت نبود آیا مولوی و عرفای دیگر ما بدانجای میرسیدند که اینان رسیدند اگر دین را ایدئولوژی تنها ببینیم احتمال قبول وصل به منبع یگانه اگر نه غیر ممکن ولی دشوار است .به نظرم دکتر سروش این تمسک به رمز و راز را وام دار فیلسوف بنام و متدین آلمانی مارسل باشد چرا که وی نیز در نهایت به راز آلود بودن آن ایمان دارد و کل ساختمان فلسفی وی مبتنی بر همین راز است که سروش حیرت نام مینهد . مارسل میگوید تلاش برای علمی کردن دین و فهم مسائل اساسی آن که تا کنون بشر همیشه در مقابل آن ناتوان هم نباشد دچار سردرگمی است و فلسفه های متنوع و رنگارنگی را موجب شده است

تلاشی است بی نتیجه چون در مورد مجهول علمی تمام داده ها معلوم است و ما با دانستن و تکیه بر این داده های اولی به پاسخ و جواب مجهول میرسیم ولی در مورد دین اینگونه نیست اگر هم پاره ای از داده ها معلوم باشد که هست و با پیشرفت بیشتر علم داده های بیشتری نیز معلوم خواهد شد ولی در نهایت آن داده های اساسی مجهول است و غیر قابل پاسخ دادن از طریق شیوه های علمی . و تفاوت علم و دین را مارسل در این نکته میداند بنظرم سروش هم متاثر از این اندیشه باشد در بیان مفهوم گنگی چون حیرت و حیرت را کنه دین دانستن که واقعا برای من مشکل آفرین شده است راز چیزی است قابل درک ولی تبدیل آن به حیرت یا تاویل آن به حیرت شاید چندان پسندیده نباشد بهر حال گفتم شاید نه اینکه جایی از نوشته های وی این را دیده باشم .

اگر این نکته مهم اندیشه وی را درک کنیم قابل فهم است که چرا سروش هم نهایتا عارف شد

و این از تفسیر مولوی وی و توسل و توجه به عرفای سابق ونبش قبر اندیشه های ایشان که اخیرا مورد توجه سروش است مبین این ادعا است . سروش در هاروارد که میدانیم دانشگاه بنامی است در زمینه علوم انسانی فلسفه خوانده است ولی نمی دانم چرا فلسفه دانی که اندیشه های عمیق فلاسفه مشهور به الحاد را میداند و میداند که تاکنون کسی نقیض استدلال های پرتوان آنها را نداده است چون راسل و سارتر و امثال اینها چرا باید عارف شود نه ملحد مگر اینکه حیرت را بفهمیم که در اینصورت توجیه عرفان وی قابل درک خواهد بود .به یقین وی نیز چون مولوی پای استدلالیون را چوبی میداند و میداند که پای چوبین بسی بی تمکین هست البته .البته که من استدلال را پای چوبین نمی دانم و به این راحتی نیز تسلیم نمی شوم که پای استدلال چوبین است چگونه به سرعت و به این راحتی به چوبین بودن پای استدلال میرسد برای کسی که فلسفه خوانده است ایرادی است نا بخشودنی و من نمی توانم که از سروش این را بپذیرم شاید از کسی که اهل فلسفه نباشد قابل قبول است ولی از فلسفه خوان و فلسفه دان

نه . پیرایش دین از خرافه ها و امور غیر عقلی که پیشتر اشاره شد کجا و خود گرفتار حیرت شدن کجا . کسی میتواند از عقل بگریزد که عقل اش به پرسش های مسلسلی که بدنبال دارد نتواند که پاسخ دهد و ناتوان بماند از یافتن جوابی معقول . آیا شما عرفان را و اشراق را

عقل گریزی و انحراف عقل آدمی و ناتوانی عقل در پاسخ به پرسش های متواتر نمی دانید

باید صاف بگویم که سروش در اندرون خود از عقل پرسنده مداوم و استصقا گرفته اش می گریزد که به بستر نرم راحت عرفان قناعت میکند . رفتار و گفتار این سالهای اخیر وی این را

میرساند یا برای من اینگونه جلوه گر میشود . عقل فلسفه خوانده اش و رسوبات زندگی در خانواده ای شدید مذهبی او را دچار دو شقه شدن فکری و لغزش به عرفان موجب شده است .عرفان استعلای آدمی است و مفری برای گریز از عقل .

موضوع دیگر که برای من در نظریات وی جای سئوال است اینکه ایشان بارها به تکرر به روشن فکر دینی اشاره میکند و خود را روشن فکری دینی مینامد و میگوید که اگر پرسیده شود آیا گذاره روشن فکر دینی میتواند صحیح باشد جواب میدهم آری اگر سخن گفتن از روشن فکر غیر دینی و لائیک صحیح است پس روشن فکر دینی نیز گذاره ای صحیح است .اگر روشن فکر غیر دینی وجود دارد پس نتیجه میگیریم که روشن فکر دینی هم وجود دارد و میتواند که وجود داشته باشد و صحبت از آن غیر معقول نیست .این را او میگوید به نظر شما

کمی تا قسمتی به مرز طنز نزدیک نیست آنهم از فلسفه دانی که تکیه گاهش عقل عقلاست . مصادره به  مطلوبی که سوفیست جماعت گویا بیشتر بدان استعانت میبردند تا سخن خود معقول جلوه دهند .برهان خلف مینامندش یا چیزی در این مایه ها که هم اکنون ذهنم یاری نمیکند نام دقیق اش را بیاورم باشد بعد .

سئوال من این است که آیا این سخن مهمل نیست ؟آیا خردمند جماعت میتواند بپزیرداین استدلال واره را . که چون روشن فکر غیر دینی وجود دارد پس روشن فکر دینی هم میتواند وجود داشته باشد و این گفته صحیح است . چگونه ممکن است که این دو را کنار هم قبول کرد .اینکه وجود دارد البته چشمانم فعلا " میبیند که وجود دارد ولی دین امری است ذاتا" ایستا ولی روشن فکر مفهومی پویا دارد چگونه ممکن است که امری ایستا و پویا را کنار هم قبول کنیم .

منع جمع نقیضین نخواهد بود . ذهن آدمی سیال است و هر لحظه توان تازه شدن دارد ولی دین نه . ایستاست و فکر هم نکنم کسی بپزیرد که دین هم پویا باشد چرا که در آن صورت موضوعیت خود را از دست میدهد مگر آبا کلیسا به ضرس قاطع زمین را مسطح نمی دانستند و به همین دلیل بیچاره گالیله را به مرگ محکوم نمی کردند اگر دین در ذات خود پویا بود که این واقعیت مسلم و موجود را کلیسائیان هم میپذیرفتند تا امروزه روز مضحکه من و تو نشوند (.اگر بد میگویم بگو بد گفتی . این آخری را شیرین آمدم نه. گفتم کمی لطیف بشود که لطیف جماعت هم خسته نشوند . )اگر دین پویا بود که این همه نمی گفتند و نمی گفتیم که دین امری دگم و غیر قابل انطباق با مسائل روز . اینهمه بیچاره نیچه داد نمی کشید که بشکنید یاران من بشکنید لوح های کهن را چون دین هم لوح می آفریند و این لوحه ها را میپرستند و این مصائب را بشر تحمل می کند . مصداقی بگویم بالفرض زیاد شنیده اید در باره حقوق زن در ایران یا مجازاتهای اسلامی که شاید کسانی هم درگیر یکی از این موارد شده باشند اگر دین پویا بود که میتوانستیم این مقررات را به روز کنیم ولی نمی توانیم چرا واضح است که نمی توان فرموده رسول اله را تغییر داد مگر میشود بگوییم که با پیشرفت علم و فن باید قسامه که سنتی است مربوط به عرب قبایلی و باید از قانون جزای ما خداحافظی کند چون علم مارا بی نیاز از

 این شیوه غیر انسانی میکند که انسانی را با قسم پنجاه نفر از منسوبین نسبی مقتول، حلق آویز  کنیم. این همه ابزار علمی امروزه پلیس علمی در اختیار دارد چرا از آنها استفاده نکنیم می گویند کفر نگو مرتد مگر میشود سنت رسول خدا را عوض کرد سنتی است که سنتی است  کهنه است که کهنه است مگر به استناد کهنگی میتوان فرموده معصومین را تغییر داد کفر است . اگر گفته اند که مرد میتواند هر وقت که بخواهد  زن خود را  طلاق دهد این امری است دینی .مرد بدون هیچ بهانه ای حتی این حق را دارد ولی زن با بزرگترین علل معقول و محکمه پسند هم نمی تواند یک طرفه طلاق بگیرد بفرما . اگر مصداقی حقوقی میاورم برای است که خیلی واضح منظورم را میرساند شما در مورد سایر احکام و عبادات هم این را میتوانید به وضوح مشاهده کنید .حال کجای دین پویا ست .اگر پویا بود که قانون حمایت خانواده زمان طاغوت را که به منظور پاسخ به نیاز روز تدوین شده بود به استناد غیر شرعی بودن آن کنار نمی گذاشتیم واقعا میدانید چه قدر از قوانین قبل از انقلاب را به همین علت نسخ نمودیم بی حساب .میتوانید رجوع کنید . همه این ها از ایستایی دین ناشی میشود مگر آنکه غیر از این باشد که یاد آوری میفرمایید یا استدلالی چون سروش لازم است که من نمی پذیرم .(ادامه دارد )Hk

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 2:47  توسط آرش  | 

فربه تر از دین

پروتستانتیزم اسلامی و روشنفکران دینی         ص1

مطلبی در باب  اندیشه محوری دکتر شریعتی و دنبال کننده بنام تفکر وی، دکتر سروش

(میتوان چنین نیز نام کرد )

انسان فربه تر از دین

   سئوال واره هایی در مایه نقد در باب اندیشه های بزرگانی چون دکتر شریعتی ودکترسروش دارم که هر کدام از جنبه ای مورد علاقه من است اولی بیشتر حال چرا ؟ عرض کنم که شریعتی به لحاظ شخصیت خاصی که داشت و دغدغه های بزرگی که گریبانگیرش بود .

 فکرکنم که از بعضی ها شنیده باشید و من نیز چنین می اندیشم که دکتر شریعتی زنده نام از جهتی موجب نوعی جمود و رکود فکری در بعضی از طرفداران خود گردیده است البته منظور خود من هرگز این نیست که آن مرحوم و اندیشه هایش موجبات این جمود را فراهم می آورد ولی دیده اید و دیده ام که متاسفانه بیشتر طرفداران وی (من خود اصلا" دوست ندارم طرفدار این یا آن باشم هر متفکر یا مصلح اجتماعی وامثالهم که باشد می باید اندیشه ای را خواند ومتاثر هم شد از بعضی از آنها ولی نباید بت پرستی پیشه کرد) در همان سطح می مانند وهرگز توان آن ندارند که از اسارت فکری وی رها شوند و چنان مجذوب تفکر وی میشوند که انگار وحی منزل هست وهر اندیشه ای مغایر با آن را برنمی تابند .به خود اجازه نمی دهند که اندیشمند و صاحب نظر دیگری را بخوانند و در مقام مقایسه یکی را و بهتر آنکه بسته به مورد قسمتی از این و پاره ای از آن را جذب نمایند ویا خود فکری در کنار یا مقابل آن داشته باشند و این یعنی اسارت فکر و اسارت فکری بسیار وحشت ناک است مگر این همه جنایاتی که توسط زمامداران ملتی در حق بشر روا شده است به وضوح قابل مشاهده نیست استالین با الهام از اندیشه های لنین و مارکس انسان دوست و نیز  بسیاری دیگر .تحت تعالیم آبا کلیسا در جنگهای صلیبی چند کرور کشته شدند و یا جنگ جهانی ناسیونالیسم یا هر ایسم و انگی دیگر .

کسانی از پیروان ایشان چنان محکم ریسمان رهایی و فکری وی را چسبیده اند که این است ولاغیر.آیا او واقعا همین را میخواست و میخواست که اندیشه اش مرداب تفکر عده ای گردد که اگر همیم افراد توان رهایی بیابند از حصار فکری وی چه قدر نیروی فکری آزاد خواهیم داشت ؟و این البته بد نیست .به زعم این اندیشه آن مرحوم نیست که کسی اسیر فکری شود و حتی شاید او هرگز این را نمی خواست اگر میخواست چرا خود به مطالعه عمیق اندیشه دیگران می پرداخت واحسان ،پسرش را وصیت می نمود که بخوان ،بخوان و بخوان چراکه

بی مایه فطیراست و چه زیباست این سخن که واقعا بی مایه فطیر است و اسفا که کنون چه بسیار از پیروان تفکر وی که فطیرند (البته با عرض پوزش که حقیقت پوزش خواهی هم برنمی تابد) روزی بیست ساعت مطالعه آنگونه که خود می نویسد داشت  ولی اینان دوست ندارند که بخوانند و شاید فکر میکنند که او به جای همه ما خوانده است و دیگر نیازی نیست که ما به زحمت بی افتیم همین که او را بخوانیم برای هفت پشت مان بس است.شاید ولی من نمی پسندم این رویه را . فکر میکنم که ادامه خط فکری وی در نهایت لاجرم به بنیادگرایی به رسد که هم اکنون شاهد آنیم . نگوئید که او این را نمی خواست البته که نمی خواست ولی آیا تفکر دینی آخرالامر و علی رغم خواست هر کسی به اینجا نمی رسد ؟البته که میرسد دیر یا زود.چرا ؟میگویم،مگر نه این است که ایمان و دین در غایت خود به جایی میرسد که سئوال زاییده ذهن عجیب آدمی ،دیگر حق  پرسش از حریم آن را ندارد .سئوال به جایی میرسد که دیگر نباید پرسید از آنجائیکه دیگر اصرار در پرسش ممنوع است و به خط قرمز میرسد و بشر را حق آن نیست که فراتر از آن بپرسد والا مرتد میشود و ملحد و این ممنوع است و پادافره اش مرگ.     بنابراین نباید بپرسد  خصوصا"در باب آفرینش و چرائی و چگونگی آن .

دیگر نمی توان در سئوال تا حدی پیشرفت که موجبات شک و تردید در موضوعا ت پیرامون

آفرینش و امثال ذالک را موجب شود چرا که سئوال زیاد ی موجب کنجکاوی می گردد تا پاسخ آن را پیدا کند و همینطور پیش میرود ودر نهایت به جائی میرسد که نباید برسد چه اینکه ممکن است به شک و تردید برسد که این همان کفر و الحاد است و....الخ .مگر نه این است که اگر آقای دکارت بدنیا نیامده بود و با آن منطق کارسازش در کلیه معلومات آدمیزادان شک و تردید نمی کرد و جلو سئوالات بی حسابش را با تعالیم آبا کلیسا بتن آرمه می گرفت آیا هم اکنون اروپا و بسا ما نیز تحت حکومت کلیسائیان نبودیم ؟ بنابراین نباید شریعتی را موجب انجماد تفکر پیروانش دا ست . اگر چه تفکری که به جزمیت برسد ممدوح نیست ولی این ما و دیگران که خواننده آثار وی یا شنونده بیانات ایشان بودند آن زمانها ،ناید خود راتنها به خواندن آثار وی قانع کنیم وسخن ایشان را وحی منزل بدانیم .متاسفانه خیلی از خوانندگان و علاقه داران اندیشه وی به خاطر همین مسائل دربند وی مانده اند آنانی که اگر توان رهایی  داشتند از عقاید وی شاید هم اکنون درصد آزاد اندیشان ما بیشتر بود به این دلیل که پیروان وی اندک نیستند البته باید بگویم که همه طرفداران او اینگونه نیستند و این امر تنها در مورد آن مرحوم مصداق نمی یابد هر اندیشه ای در ذات خود میتواند همین مسئله را موجب شود وبر ماست که توان فرار از اسارت فکر را داشته  باشیم .از این مطلب که بگذریم میرسیم به چهارچوب اندیشه آن شادروان ، جوهره تفکر وی در حقیقت اقتباسی است از مذهب مهم پروتستان به این ترتیب که آنچه که او میگفت و میخواست که آنگونه باشد این است که همچون کشیش معروف لوتر در مقابل تحجر و خشکه مذهبی های کاتولیک مطالب جالب توجهی بیان نمود و در حقیقت انقلابی در مسحیت بوجود آورد که پیروان این کشیش را پروتستان های موجود تشکیل میدهند او در مقابل کشیش های مسیحی که مسیحیت را بدل کرده بودتد به یکسری عبادات خشک و رسمی که فاقد آن روح انعطاف ونرمش به نفع انسان و به سود سعادت وی . وی میگفت که کشیش ها کاری کرده اند که مردم از مسیحیت بیزارند بس که تعالیم مسیح را آنطوری به مردم میگویند که منفعت خودشان را تامین میکند .اطاعت محض و عبادت در چهارچوب احکامی که ایشان میگویند مسیحیان را از روح تعالیم مسیح که همان عطوفت و مهربانی است دور میکند .صرفا به عبادات عتلیم داده شده توسط روحانیان مسیحی و دقت در اجرای دقیق آنها وروزه گرفتن و خم و دولا شدن همه مسیحیت نیست کشیش جماعت تاکنون مردم را مانند رمه پشت سر خود انداخته اند وبه جهتی میبرند که سود ایشان را تا مین میکند سود مادی اینان را .آن روح لطیف موجود در تعالیم مسیح را از آن گرفته اند و تنها احکام و عبادات بی روح و سترون را بسط میدهند که بسا خواسته پسر خدا نبوده است و درصدد بود که مسیحیت را از گزافه ها و خرافه ها ی بسیاری که  پیرامون گفته مسیح من در آوردی پدید آورده بودند بیالاید و بپالاید و مسیحیتی نو و پیراسته از انحرافات و کجی های دست ساز روحانیان آن زمان (واین زمان هم باید افزود) را به مردم مسیحی تعلیم میداد و در حقیقت در قبال مسیحیت موجود پروتست میکرد و بنابراین پیروان وی را پروتستان مینامند . حال همه نوشته های فوق گفته .و خواسته شریعتی نسبت به دین اسلام نیز هست به زعم ایشان اسلام واقعی نه آنست که موجود است البته منظور زمان حیات وی چند دهه قبل را میگویم .او نیز با اقتباس این شیوه تفکر بیل و کلنگ برداشت تا اسلام آن زمان را ویران کرده و اسلامی که او صحیح میدانست به مردم تعلیم دهد چنانکه مثلا " شیعه موجود را شیعه صفوی میدانست و درصدد احیای شیعه علوی بود . احیا اسلام واقعی و پالایش آن از گزافه ها و خرافه ها که کعب الاحبارهای ازمنه قبل و معاصر خود را سبب بوجود آمدن این خرافه ها و تحریف ها میدانست و میگفت که روحانیان کعب الاحبار صفت به سبب حفظ منافع خود وبدست آوردن منافع بیشتری این تحریفات و گزافه ها را پیرامون اسلام ناب محمدی تنیده اند مثلا"در کتاب علی ابر مرد تاریخ به این خرافه طنز غیر مسلمانان قلم بطلان کشید که گفته میشد ذولفقار علی سه متر طول داشته یا علی درب قلعه خیبر را که هفت صد پهلوان نمی توانسته تکان دهد از جا کنده و پرتابیده است چند متری آنطرفتر .آنموقع باید به فلان غیر مسلمان حق داد که مگر علی هرکول بوده که شمشیر سه متری به کمر میبسته و در خیبر را می پرتابیده چند متر .بسا که بین علما اسلام اختلاف هم پدید می آمده که یکی میگفته سه متر پرتاب کرده در را و آن دیگری لابد اصرار داشته که خیر دو متر و نود سانتیمتر و...الخ واقعا" نمی باید این خرافه ها

و این بازار طنز فروشی نباید بسته بشود .شریعتی با اعتراض و پروتست در مقابل هر آنچه که به نام دین اسلام به خورد مسلمان بی صاحب داده میشد به سختی و با سر سختی مخالفت میکرد .کعب الاحبار ها را عامل این مسخره بازیها و فرار مسلمان صاحب فکر و غیر مسلمان بسا مشتاق به اسلام ،میدانست روحانیان قبلی و معاصر خود را که همانند همان روحانی متزور که کعب الاحبار نامیده میشد متهم به این قلب مطلب و مسخ دین اسلام معرفی میکرد و به صراحت خواستار اسلام منهای روحانیت بود .به همین دلیل اندیشه وی را همان پروتستان اسلامی میدانند . خلاصه کنم که پیراستن اسلام و ارائه اسلام واقعی به زعم خود را جوهره اندیشه شریعتی میدانند که تم و زمینه اصلی کتابهای وی تلاش برای ارائه این مطلب است بنابراین چهارچوب اندیشه وی و پیروان وی را تحت همیمن اصطلاح  پروتستانتیسم اسلامی مورد بررسی وشناخت قرارمیدهیم .حال آنچه می خواهم بعد از این همه بیاوریم مطلبی است که میخواهد به مثابه یک نقد وبه زعم حقیر نقدی اساسی مطرح شود که بهتر خواهد بود بعد از سئوالات نقدواره نسبت به نظرات دکتر سروش که بیان میکنم مطرح شود به این علت که مطلب شامل حال هردو این متفکرین ماست .بسیار طالبم که پلسخی پیدا کنم برای مطالبی که در پی می آورم (ادامه دارد)                                       ص3

 

ارمیا بهراد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 2:34  توسط آرش  | 

ادامه مطلب نباشی در تاریخ

خوب شد مردی و ندیدی که چها بر این ملت مادر مرده می گذشت و می گذرد و خواهد گذشت .طبقات اجتماعی که وارونه شد ارزش های اجتماعی هم به تبع آن وارونه شد.لابد جامعه شناسان خوب میدانند که عواقب این پدیده شوم چه میتواند باشد .ریش و پشم که چندی پیش نشانه بدویت بود و عقب ماندگی ارج و قربی تازه و نیرومند یافت و ریش و سبیل بر باد رفته نیز لابد بی غیرتی ولامذهبی باید خوانده شود .تاریخ بیهقی تکرار میشد حسنک وزیر بردار کشیده میشد و مردم هورا می کشیدند .تاریخ شاهنشاهی با آن مخارج هنگفتی که روی دست وزیر مالیه گذاشته بود به هجری شمسی مبدل میشد البته با سلام و صلوات ، دهقان فداکار دیگر کمونیست بی خدا را نمی خواست .کمونیست را وقتی میخواهند که از فقر و فلاکت ،ایمانی ندارند و خدائی نمی شناسند .حکایت گرسنه خدا ندارد را به یاد بیاورید . تلمیحا".(میدانم توی کتابهای امروزی اینها را نمی نویسند بگذارید برای نسل جوانتر از خودم بنویسم .آورده اند که مسلمانی از گرسنگی و تشنگی مشرف به موت بود شیطان در هیبت آدمیزاد بر او متجلی شد و گفت :نان و آبت میدهم به شرط آنکه ایمانت را با من معامله کنی .مرد پذیرفت و قبلت را گفت . وقتی سیر خورد وآشامید از دادن ایمان به شیطان اجتناب کرد .شیطان بر آشفت که تو با من معامله کردی عهد به جای  آری .مسلمان گفت: آنچه به تو دادم در حالت گرسنگی و تشنگی ،موهومی بیش نبود و معاملت موهوم باطل باشد آدم گرسنه ایمان ندارد که معامله کند)دهقان وقتی صاحب نسق شناخته شد وهکتارها زمین بدست آوردوآقا و ارباب خود شد و دستش به جیب و دهان خود رسید کمونیست را میخواهد چه کار کند حالا که گرسنه و تشنه نیست .کمونیست هم مانند ناسیونالیسم دستمال کاغذی بیش نیستند که عنداللزوم بکار آید و سپس در گوشه انباری گرد و خاک می خورد .دهقان نمی دانست و نمی خواست بداند که کمونیسم چیست؟قومیت و ملیت چیست ؟به چکار می آید ؟ داس و اره و مشار و تبر بیشتر به بکارش می آمد تا (ایسم )های جورواجور .شب روز در زمین خودش کار میکرد با اهل و عیال و خانواده اش و روزی حلال میجست .وماحصل یکسال کار و تلاش برای معاش در مقابل آتش آفتاب را پیش حضرت آیت الله مجتهد مجتهدزاده مجتهدزادگان از دوده مجتهدان قرون ماضیه وحالیه و واسطه و آتیه میبرد و آن حضرت نیز خمسی را زیر پتو میگذاشت و ذکاتی را توی صندوقچه برای روز مبادا که مبادا روزی اسلام به خطر بی افتد و الباقی وجه را که حالا دیگر طیب و طاهر شده بود و مثل شیر مادر حلال میداد دست دهقان فداکار و دهقان با دست های پینه بسته الباقی پول خودش را میگرفت و زمهار زمستانش را می خرید و زیر کرسی لم می داد قلیانی چاق میکرد .حالا دیگر ارباب کوچولوئی برای خودش بود به شاه شاه بابا هم نمی گفت از هیشگی باکی نداشت الا از کمونیست جماعت ،مستشاران آمریکائی خوب می دانستند که پاشنه آشیل هر ملتی را چگونه هدف بروند یا رگ خواب امتی را چگونه ماساژ بدهند که خوابهای رنگی فراوانی ببیند .طویله که هم جای نگهداشتن اسب و استر و گاو و گوسفند بود و هم جای کرسی گذاشتن و هم در کور سوی چراغ پایه بلور نفتی درس خواندن اعجوبه هایی  را تربیت کرد که هاروارد اصلی نه تقلبی ،یا الازهر مصر مثلا و یا آکسفورد و سوربن هم نظیرش را بیرون نداده بود . نسلی طویله دیده ، روستائی ،شهردیده و شهر مانده و مدرسه شهری رفته که ذهنش تلنباری ازآداب و رسوم رعیتی ،روستائی، خرافه پرستی ،توده ای انقلابی ،شهری قرتی دیده ، دخترکان مینی پوش بوسیده ، و خدا خواه و خرما خور .مغلمه ای بیرون داد که گاه ملیت چی می شدند و گاه آزادی طلب ،شاهی یا مصدقی ،ناسیونالیست یا کمونیست،مکتبی غلیظ وانقلابی تندرو وتساهل گریزو مدارا پسند ،فتنه جو و فتانه طلب،سست پیمان سخت دل مشکل پسند آسان گسل.نسلی که مانندش را قاره کهن به خود ندیده و قاره سبز توان هضمش را ندارد .خربشو آدم نشو . پامنبری تخمه خر و تخمه خور سینماچی،داش مشدی شهری و ساده لوح روستائی ،جوجه فوکولی خانواده داراصیل ،خانزاده ای بیخوان ،دهقان زاده ای از جان گذشته ، نسلی که انبانی از همه چیزبود و هیچ نبود .نسلی پدیدار شد که گودزیلا وار بیل و کلنگ و داس و چکش بدست گرفت و ویران کرد این خانه آبادان ایران نام را . عقده های نسل های گذشته خود را که از قانون توارث به ارث برده بودند چون نارنجکی منفجر کردند و گسیختند رشته های عنکبوتی جامعه را . (اگر پرسیده شود به چه کار آید این رشته های عنکبوتی جامعه ناچارم بگویم که عزیز جامعه شناسی را نگاهکی بینداز ) طبقات و اقشار اجتماعی بهم خورد شاه فرار کرد .اصلاحات ارضی کار خود را کرد کاری کارستان . و همین نسل حرام خوار حلال پرست رشته کارها را بدست گرفتند و سر سلسله جنبان این رشته هزار توی پیچ و خم دارمثل روده آدمیزادان را دادند دست عده ای ریشوی عصا بدست و لمعه خوان ومکاسب دان . ملای مسئله گو ناخوانده شد مدرس و مهندس .حال خودت به تسبیح یسر حساب کن که چه خواهد شد ؟ مخالف عقاید پدر ، مخرب سنت های پیشین، سوسیالیست نوین ، مکتب فرانکفورت و مکتب زوریخ و وین ، نیهلیست از نوع امپرسیونیست ، ناسیونالیست ده ده قور قوت خوان ، آریائی اصیل،لر نه لنگ، کرد مکری سورانی،مادزاده ای از دیار دیاکوی خودمختاری خواه ،ملای مذهبی پامنبری، آدم فروش و مقام طلب و اپورتیونیست کلاش که حافظ اندر وصف اش به الکن اللسانی خود مقر است و این میان فرزندان طبقه متوسط که علی الاصول باید روشنفکر تربیت کند و تحویل جامعه دهد چه می کنند و چه باید بکنند ؟ گفتن لازم نیست دور و اطرافتان  را نظری بیندازید کافیست . آنان که وصف اشان گذشت جائی،میدانی به این نسل گمشده تاریخ ایران نداده و نخواهند داد . (ادامه دارد)
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 19:1  توسط آرش  | 

تحلیل تاریخ یا نبش قبر

نباشی در تاریخ گذشتگان و اثر آن برای آیندگان

انقلاب سفید – حزب توده – امریکا – نظام ارزش ها                        ص یک

قبل از آنکه چیزی بگویم بگذارید چیز دیگری بگویم وآن اینست که اصولا" نباشی در تاریخ  را ابن خلدون کشف کرد هر چند ایشان چیزهای زیادی هم گفت در کتاب مستطاب المقدمه ولی عمرش کفاف نکرد که الموخره را هم تالیف کند .باری بهر جهت این ابن خلدون از دوستان بسیار دوست داشتنی من است و واقعا بی شوخی اگر این ابن خلدون نبود بسیاری از علوم انسانی امروزه می لنگید پس لابد کشف بزرگی کرده که علوم انسانی نمی لنگد وقتی تاریخ گذشتگان را نباشی می کنیم اصول و قواعدی به دست می آید که در آینده میتواند بکار آید . دقت داشته باشید نگفتیم در آینده حتما" به کار خواهد آمد بلکه عرض کردم شاید اگر شرایط و اوضاع و احوال و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار باشند این قواعد و اصول یحتمل چراغ راه آینده اند . بلی قبلا هم از این جسارت ها و گستاخی ها کرده ام که با حکم کلی جناب پوپر هم عقیده نیستم . حالا جرمم هر چه هست مجازاتش را تحمل می کنم . می گویم آقای پوپر فرمایشات جنابعالی در باب فیزیک و شیمی و علوم پایه و ریاضی غیره جور در می آید ولی در علوم اجتماعی و انسانی سازگار نیست. جامعه مرکب از آدمیزاد است و این آدمیزاد هر یک خصایص و استعدادها و ویژگیهای منحصر به فردی دارد.بنابراین نمیتوان از راه قیاس حکم جامعه ای را در جامعه ای دیگر تسری داد. همین آدمی مفتول سیمی نیست که اگر حرارت ببیند منبسط میشود و در سرما منقبض، آدمی و ادمیان در شرایط و اوضاع و احوال خاص رفتارهای متفاوتی نشان میدهند. بنابراین اگر گفته حقیر که جسارت را بحدی رسانده که به دانشمند مشهوری چون پوپر خرده می گیرد، جرمی است نابخشودنی، می توانید مجازات کنید و حتما قبلا مسخرا هم بکنید. یک زمانی یادم هست که هر کس میخواست مشهور بشود اگر شخص بزرگ و مشهوری را تخریب میکرد مشهور می شد. خوب حالا هم میشود، همین کار را کرد و مشهور نشد. شاید هم گرفت و مشهور شدیم. خدا را چه دیدی. ولی یک نفر دانشمند دیگر بنام دیگر در ینگه دنیا نیز همین نظر را ارایه داد، البته با فرمول و حساب و کتاب، که اخیرا در روزنامه ای خواندم و بسیار محضوظ شدم که به هر حال قضیه متواتر شد و هم جرمی برای حقیر پیدا شد که این هم جرم هم وزن پوپر اسم و رسم دارد، پروفسور هایک. وقتی مقاله را خواندم شاخ درآورم، باور کنید باورم نمی شد. باری به هر جهت از اینگونه مسایل پیش پا افتاده بسیار پیش پا می افتد. ولی اگر حقیر تنها این حرف را زده بودم مضحکه عوام و خواص بودم که هیچ، بچه ها برام از این پرهای پرنده ها می چسباندند به ماتحتم. خوب گفتم که هایک هم می گفت. که بعله نمی توان از طریق قیاس برای جوامع انسانی احکام کلی صادر کرد و انتظار داشت که همان گونه هم جامعه به پیش برود. ولی در عمل دیده شده است که حقیر در آستانه چهل سالگی دیده است که بسیار اوقات اصول و قواعد گذشته واقعا راهنمای آینده می شوند و می توانند باشند چرا که نه اصلا مگر زندگی بشر همینطور الا بختکی است که میلیونها انسان بیاید در این ربع مسکون زندگی کند و بمیرد و زندگان از مردگان چیزی نیاموزند،این که نمی شود. باری به هر جهت مقدمه فوق را در باب ارزش المقدمه ابن خلدون آوردم و اما در باب چهارچوب اصلی این گفتار، گفتیم که چهاچوب پس یک چوب انقلاب سفید – چوب دوم نظام ارزش ها – چوب سوم حزب توده – چوب چهارم امریکا .این چهار چوب را میگذارم که روی آن سقف درست کنم وبر روی این سقف ، خانه دو طبقه بسازم ..... و الخ .حالا هی تو بگو این اباطیل یعنی چه ؟ چه ربطی دارد ؟ حزب توده کجا و نظام ارزشی جامعه کجا؟ الان عارضم به خدمت با سعادت که ربط دارد و خیلی هم ربط دارد هر چند به من مربوط نیست که این رابطه را بدانید یا نه ؟ باری سال 1320 بود اگر درست به خاطر داشته باشم – البته آن موقع به این کره خاکی نزول اجلال نفرموده بودم – بهر حال بسیت بود یا بیست و دو همین حوالی .شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتش تاران ( تاراننده ارتش با ارتشداران similar نشود ) در تلویزیون خانه های بزرگان و اشراف – همه که تلویزیون نداشتند – ظاهر شد و با بیانات غرا فرمود : ای مردم بزرگ آریائی صدای انقلاب شما را شنیدم و من هم با شما هم صدا شدم ( یا میشوم ) [ لابد بیچاره از اوضاع زمانه خود بی خبر بوده که چنین فرموده است .سالها پیش مردم این شعار را سر داده بودند ولی خوب در هر دوره ای ودر هر حکومتی عده ای بادنجان دور قاپ چینان هستند که پیرامون حاکم می پلکند و همچون عسس های دوران ماقبل قجر هر ساعت فریاد برمی کنند که شاه به سلامت باشد همه جا امن و امان است آسوده بخوابید که اوضاع بر وفق مراد است بیچاره شاه یا حاکم باتوجه به فرمایشات پیرامونیان که فرشتگان ،کروبیان و خر دزدان و قاپ چینان باشند خیالش مانند کف  کفش های بنده صاف و تخت میشود که اوضاع بر وفق مراد است و همچنان چندی حکومتمان پابرجاست و تهدیدی وجود ندارد حال آنکه از ماوقع و بیرون کاخ خبر ندارند .روزنامه ها و رسانه های گروهی که قیچی میشوند و اعلی حضرت نمی بیند و نمی خواند که بداند انتقاد و اعتراضاتی هست ولی این پیرامونیان خائن ماجری های بیرون از کاخ را آنطوری که واقعیت دارد گزارش نمی کنند ] باری داشتم میگفتم که شاه ایران صدای انقلاب هموطنان خود را شنید و با آن هم صدا شد و انقلاب سفید راه انداخت که خود حکایتی شد . حالا چه کسی این صدا را به گوش شاه رسانید ؟ خوب لابد رزولت بود یا کارتر ، بهر حال یکی از آن یانکی ها بود .رئیس جمهور امریکا به شاه هی سقلمه میزد که چه خوابیدی ، کمونیسم مانند سرطان بدخیم همه جا رخنه کرده و ریشه دوانیده است مملکت تو هم که صنعتی نیست کشاورزی است مثلا" و فئودالیستی است و محل خوبی برای رشد و نمو میکروب کمونیسم .کمونیست ها بخصوص توده ای ها میان توده نفوذ کرده اند و حرف های خطرناک میزنند .انقلاب .انقلاب . شاه یه هو دو متر پرید هوا که انقلاب !چه انقلابی ؟ چرا؟ دوباره دستمالش را بیرون آورد و گریه کرد که : مگه من پدر خوبی برای ملت نبوده ام ؟ چرا می خواهند انقلاب کنند ؟ چند کرور به تو پول دادم که شیر خشک بیاوری بدهی این بچه ها جوانمرگ نشوند ؟ خلاصه دست پاچه شد و دستش رفت به پاچه فرح خانم . فرح خانم هم نگاهی به شاه درمانده کرد و نگاهی تند به آمریکائی که برو بیرون .باری این طوری بود که شاه صدای انقلاب مردم را شنید . ولی به آمریک جماعت چه ؟ آنها چرا مخبر الدوله شده اند ؟ جواب ساده است از ترس گسترش بی هوای 

کمونیسم و الحاق ایران به جبهه شوروی مرحوم و دستیابی شوروی به خلیج طلائی فارس . همان که پطر کبیر وصیت کرده بود . توده هم عمله و اکره این امپراطوری بزرگ مارکس فقیر . توده توده دوست هم سهم خود را از قدرت می خواست و شاید همه آن را . البته که به ثمن بخس نادانی مردم کوره دهات و دهقانان شریف و گرسنه سابق . باری توده داشت بین توده با شعار های تکان دهنده ریشه می دوانید . آمریکا هم از بیم گسترش لین غده سرطانی به فراست افتاد که جوری این بحران را مدیریت کند که صد البته طبق روال سابق و لاحق منفعت خود را ششدانگ محفوظ نگهدارد . این هم از دخالت آمریکا و راپرت به شاه ایران . شاه نیز که از واژه انقلاب وحشت داشت و به دست و پا افتاده بود که نکند توده عوام ، فریب توده عوام فریب را بخورد و یک جا دستی دستی الم شنگه ای راه بیندازد که آن سرش  ناپیدا.

انقلابی که انقلاب مشروطیت  ، انقلاب کبیر و انقلاب اکتبر در مقابلش حکایت فیل باشد و فنجان . دوباره دست به دامان مستشار آمریکا شد . آمریک هم که مترصد فرصت بود تا توده را با اردنگی از ایران بیرون بیندازد و به تنهایی و راهنمائی انگلستان فعال ما یشاء ایران بشود رمل و اسطرلاب کردند و اصلاحات ارضی بیرون آمد چاره کار اصلاحات ارضی بود . هم توده احساس پیروزی میکرد و هم حزب توده . جای پا برای آمریغ هم که حسابی باز میشد از مهندس و سر مهندس بگیر تا سند نویس ،بنچاق نویس ،ثبات و ضباط که ببندد به ریش شاه ایران و هر چی بیکار است در ایالت های آن ور آب بیاورد ایران و هی پول بگیرد پاداش بگیرد حقوق بگیرد و اگر خزینه شاهی هم ته کشید اشکالی ندارد نفت میگیرد .نقد هم نداشت سر ایران سلامت سفته بدهد . برنامه این طوری ارنج شده بود که شاه اراضی خوانین را بخرد به نقد و بفروشد به نسیه به دهقان فداکار صاحب نسق و هی قبوض اقساطی صادر کند سر سال هم پول کشاورز را بگیرد و قبض اش را سوراخ کند . تمام شد به همین راحتی همه چیز یر به یر شد . دهقان پیروز این میدان شد و صدای انقلابش خوابید و خودش هم . توده هم که اینطوری لالائی اش خوانده شد و خوابانده شد . امریغ هم که مثل همیشه پیروز واقعی میدان شد . می پرسی چرا؟ خوب البته که نمی دانی میدانستی کار به این جاها نمی کشید . اصولا" زعمای قوم ما هرگز در بزنگاههای تاریخ نفهمیده اند چکار میکنند . نه اینکه فهیم نبوده اند هرگز قصد بی ادبی نیست میخواستم بگویم که نگذاشته اند که بفهمند کی نگذاشته؟ خود به نیکی آگاهید . همیشه راه را عوضی رفته اند حالا لوچ بوده اند یا کله پوچ دانسته نمی شود چرا که دانستنی ها بسیار است و دانایان البته در همیشه تاریخ کم پس نمی توان بیش از اندازه توقع داشت . بلی نمی دانستند که این بازی خطر ناک چه تالی فاسد هایی برای آیندگان دارد . زعمای قوم ،روشن بینان و منورالفکرها پیروز و شادمان از انقلاب شاه و مردم . آمریک کارش را کرد و الکش را آویخت و مثل همیشه تا بدین لحظه از تاریخ پیروز واقعی انقلاب سفید . امریکا سر انگشتی حساب کرده بود که ایران فعلا" تا چندی متکی به نفت است خوب نفت را که در کیسه داشتند بعد از نفت نوبت میرسید به کشاورزی که اینگونه آنهم به باد رفت حالا چرا به باد رفت ؟بماند برای بعد یا اینکه پازل خودتان باشد یافتید بنده را هم اطلاع دهید .صنعت هم که ناگفته پیداست یعنی زکی ؛ افتابه درست میکند که از ده تا یکی سالم بقیه سوراخ مثل سوراخ همه ...گلدان ها نه ؟ من خود شاهدم که قضیه آفتابه همان است که آمد و شهادت من رد خور ندارد هر محکمه ای باشد گواهی مرا خواهد پذیرفت .دیگر چه ؟ میماند این وسط مشتی خوانین ناراضی که با پول شیره مالی می شد و سرشان شیره مالیده شد مثلا" شعار داده میشد خوانین روشن فکر ما دسته دسته داوطلبانه اراضی خود را به دستان مبارکشان به نوکران دیروز و سروران فردا واگذار میکنند . خان دیشبی با نوکر خانه خود باید سرتقسیم نوبت آب گلاویز بشود و هزار ناتور بشنود . بلی به همین ترتیبات بود که دهقان فداکار شد آقا و سرور خود ، دستش به جیب خودش میرفت و اصطلاحا" دستش به دهانش میرسید چون درازتر شده بود .( البته گفته باشم ما مخالف نیستیم بترکد چشم حسود که نتواند ببیند که مردم ما دستشان به آستینشان میرسد ما بخیل نیستیم چه کنیم که نباشی این لفظ های نا تراشیده هم دارد ) پسرش را فرستاد ینگه دنیا که درس بخواند و پسر خان بزرگ هم مثل خود خان بزرگ پای منقل طلائی منست و با وافور دسته عنابی وزغال سینه کفتری بازی بازی میکرد و حکایت روزهای گذشته نقل میفرمود که آره پسرم روزگاری داشتیم داشتم میگفتم که همینکه از اسب پیاده شدم شاهینی دیدم نشسته بر تارک تپه گل آباد اندازه هیکل علیقلی نوکر کوشک پائین گلن گدن کشیدم و شترق سینه شاهین را شکافتم .همان و همان خان سر منقل غروب کرد و خانزاده هم راه پدر ادامه داد تا به نوکری نوکر زاده باباش رفت یا استوار بی اعتبار شد .چرخ فلک بازی ها دارد عمواوغلی .  گهی پشت بر زین گهی زین به پشت . کاری نمی شود کرد بیچاره خیام خواست کاری بکند ولی نتوانست و لاجرم همین مصرع فردوسی پاکزاد را چون تقدیر خود پذیرفت .

طبقات اجتماعی درهم ریخت .طبقه فرودست ،زبردست شد و بردست دوشین خدمت

مخدوم خود بر نتابید و گران شمرد نافرمانی وکارشکنی پیشه نمود و هی چوب لای چرخ پنچر کارها گذاشت که اعتراضی مخملی میکنم .گوربابای مخمل فروش .

آداب ادب عوض شد . شاه پهلوی پهلوی فرح خاتون نشست و به ذکاوت خود غزل ها سرود و بیچاره فرح شوهر محتضر خود را میدید که هذیان های آخر را سرمیدهد . نگران سرانجام خود و فرزندانش ، سلطنت را ولللش جان سالم بدر بردن شرط است . شاه نشست و نظاره گر این تحولات اجتماعی شد یا نشد .نممی دانم اگر شد چیزی نگفت ،حرفی نداشت که بزند .به قول یارو آش خاله اته بخوری پاته نخوری پاته . اگر هم داشت جرائت بیان اش را نداشت نشست تا مگر دستی از غیب برون آید و کاری بکند بلکه اوضاع بحال سابق بازگردد ولی منکه ندیدم آب رفته به کوزه برگردد اگر شما دیدید منتظر دست غیبی بمانید تا علف زیر پایتان بروید بیچاره بزی رو به قبله است . پسر علقلی که فرنگ درس خوانده و حقوقدان شده بود ادعای حقوق میکرد .شاه را در مقابل قانون برابر با دهقان فداکار میدانست و مطالبه حقوق بشری بر باد رفته خود را فریاد میزد .شاه شاهان بزرگ ارتشتاران راعامل بدبختی و عقب ماندگی و عدم توسعه یافتگی ایران خود میدانست . آره عزیزم استبداد همیشه علت العلل فقر توسعه ایرانی جماعت است و کارش نمیشه کرد چون گوئی سرنوشت محتوم این ملت است وتقدیر را نمیشود تدبیر کرد مگر خدای بزرگ خود اراده کند .  شاه در مقابل خود مردانی را میدید که داعیه قدرت دارند .سنگ ملت و ملیت را بر سینه میزنند .مردانی بالای منبر علنا" بی کفایتش می خوانند و مقاوله هایی را که شاه به آنها ملحق شده بود به سخره میگیرند .رک بگویم بی عرضه اش می خوانند و او حرفی ندارد که بزند .جرائت اش را ندارد که بگوید تو را به سیاست چه کار .موعظه ات را بگو ، مرثیه ات را بخوان ، مسئله شرعی که از دیشب هی ازبرش می کردی بگو و پول ات را بگیر صدقه ات را طلب کن و ...

والا میدهم توی همین میدان توپخانه دارت بزنند مثل آیت الله فضل الله . ولی کار از کار گذشته بود . توده تقلا میکرد که این پیروزی را وصله خودش بکند . شاه حیرت زده خودش را بانی این انقلاب بزرگ می خواند .مستشاران امریغ هم متر بدست اراضی مستعد زراعی ایران را قیچی قیچی کرده می بخشیدند به زارع صاحب نسق

هکتار هکتار ، گز گز، سهم سهم و وجب به وجب . اراضی بکر کشاورزی یکپارچه که کشاورز ایرانی به هر نام و عنوان ،ارباب یا رعیت میتوانست یکپارچه زیر کشت مایحتاج این ملت ببرد تا دست مان به طرف عثمانی دراز نباشد که گندم بده نفت ببر . مثل خرقه عمر تکه تکه شد و مثل فرش گلستان هر گوشه اش نصیب عرب بیابان گرد . زارع صاحب نسق که چانه می انداخت شش هکتار زمین باکره اش که از بلیط بخت آزمائی درآمده بود میرسید به وراث سر خور اش شش پسر شش دختر و دو زن ، ماشین حساب چرتکه بیاور و سهم هر یک را حساب کن .به هر کدام میرسد اندازه زمین فوتبال که ارزش ارزن کاری هم ندارد چه برسد ورثه اش کشاورز بشوند و از آن زمین بتوانند ارتزاق بکنند  پس لاجرم بلیط اتوبوس میخرند که بروند شهر و دست فروشی بکنند یا دعا بنویسند و فال بگیرند اگر هم نشد شهر کارهای دیگر میشود کرد گور بابای ده و دهاتی .برنامه تنظیم خانواده شاه نیز به سرنوشت خودش گرفتار شد و مقطوع النسل گردید . مردان را ابتر کردن و در دستگاه زنان دستگاه گذاشتن که بارور نشود کفران نعمت است هر آنکس که دندان دهد نان دهد . دو بچه کافی نیست علنقی یازده سر عائله دارد چرا علینقی مادر مرده باید مالیات بدهد که لوله اش را ببندند و گلزار خانم را بدهد دست این زنیکه قرتی که آیودی بگذارد مگر علینقی مرده است که نان خشک هم نتواند بدهد دست کلفتش که سق بزند .میبینی مشدی در کار خداهم دست میبرند این جماعت از خدا بیخبر . اداره آمار از سر شماری اولاد ایران ناتوان میشود .جمعیت مثل سوسک زاد و ولد دارد و گندم سیلو های مملکت کفاف یک ماهه ایرانی را نمی دهد .مشکلی نیست نفت بده گندم بخر . بنزین بخر که جماعت ده را به شهر برساند . مشدی زمین هایت را بفروش بیا شهر علیقلی هم شهر نشین شد اینجا پسرهات کار میکنند و زندگی میچرخد ده ماندی که چه . علیقلی دوچرخه هم خریده کجای کاری مشدی .ده دیگه عایدات ندارد زیر کوره آفتاب خودت و عائله ات را کباب نکن بیا شهر کباب بخور زمین دیناری نمی ارزد . برکت از زمین ها رفت . دو دست جوراب بفروشی پیاده رو از صد جریب زمین با صرفه تره . معرکه ای دیگر و معرکه گیری دیگر . بیا این هم از عواقب اصلاحات ارضی . برنده میدان کی بود؟ لابد ایرانی مادر مرده .

شاه مستعصل ، خاندان شاهی معترض این وضعیت و مسخره عوام . کجایی رضاخان که یادت بخیر .

 

ابن قندون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 15:59  توسط آرش  | 

توتالیتاریسم چیست

توتالیتاریسم چیست؟ به چه حکومتی میتوان توتالیتارسیت اطلاق کرد                                  ص یک

یکی از واژه های رایج در فرهنگ سیاسی که در مباحث سیاسی مورد استفاده قرار میگیرد توتالیتاریسم است از آنجائیکه این اصطلاح بیشتر مورذ استفاده قرار میگیرد و گاهی اوقات به معنای دقیق خود مورد استفاده قرار نمی گیرد و حتی دیده میشود که اشخاصی به اصطلاح مطلع نیز نا بجا از این واژه استفاده میکنند ونیز

میتواند در تحلیل سیاسی از یک وضعیت حاکم در شیوه حکومتی کشوری مورد استفاده قرار گیرد به تعریف و توصیف این شیوه پرداخته میشود .

توتالیتاریسیم در معنای لغوی کل گرایی و جمع گرایی میتواند معنا شود و شیوه حکومتی توتالیتاریستی نیز از این معنا دور نیست و آن تجمع قدرت سیاسی در اختیار یک گروه یا طبقه یا شخص میتواند باشد به عبارت دیگر تاریخ سیاسی کشورها را را اگر مورد بررسی قرار دهیم این شیوه ها قابل مشاهده هست .

برای استقرار این شیوه حکومتی شرایط و ویژگی های را بر شمرده اند که مجموع این شرایط و ویژگی ها در کل شیوه حکومتی توتالیتاریستی را نمود میبخشد .حکومت توتالیتاریستی نوعی از حکومتهای استبدادی و خودکامه هست که در آن شخص یا گروه یا طبفه به خصوصی تمام قدرت سیاسی رادر کنف اختیار خود دارد و البته که در این وضعیت مردم هیچگونه اختیاری در تعیین سرنوشت سیاسی و به تبع آن اقتصادی و اجتماعی خود ندارند باید توجه کرد که صرف وجود شکل سیاسی رایج پارلمانتاریستی و دموکراسی قابل مشاهده، نباید ما را منحرف نموده و با توسل به انتخابات فرمایشی موجود آن نظام سیاسی را جمهوری بدانیم چرا که توتالیتاریسم میتواند برای گمراه نمودن اذهان عمومی در داخل و خارج کشور به یکی از رژیم های سیاسی موجود متوسل شود و به اصطلاح قالب بگیرد این شیوه توانسته است برای حصول به انحراف اذهان عمومی خود را با نظام های سیاسی رایج تطبیق نماید و به شکل یکی از آنها درآید .

کلا" میتوان این شیوه را با ترسیم یک مثلث به شکلی واضح توضیح داد . قاعده این مثلث را شرایط این حکومت مینامیم و شامل این مختصات است ایجاد رعب و وحشت در جامعه از طریق ترور یا حذف مخالفین – حضور فیزیکی اشخاص در صحنه های مختلفی که از جانب حکومتچیان برپا میشود مانند راهپیمائی ها، میتینگ ها ، برنامه های مختلف اجتماعی ، برپائی آیین های سنتی و سیاسی  حتی انتخابات فرمایشی یا رجوع به همه پرسی برای مناسبت های مختلف سیاسی و غیره و نیز آئین های مذهبی که حاوی القاوتوجیه نظام برای آحاد جامعه هست .به طور کلی هر اقدامی که به طور مستقیم یا غیر مستقیم به مردم این وضعیت حاکم را توجیه و برای حکومت مشروعیت سیاسی کسب نماید ممکن است که از جانب بازیگران سیاسی تجویز شود .ص دوم

ویژگی های این شیوه نیز در همان مثلث چنین میتواند باشد که قسمت میانی مثلث را تا نوک هرم آن به ویژگی ها اختصاص میدهیم و قسمت پائین آن عبارت خواهد بود از حزب واحد وبالاتر از آن ایدئولوژی واحد و در نهایت قسمت نوک هرم نیز مختص رهبر واحد خواهد بود به عبارت دیگر پس از تحقق و وجود شرایط قبلی که توسط حکوکت توتالیتاریستی، حاکم میشود نوبت به نمایش و بیان ویژگیها میرسد که شامل این عناصر خواهد بود . حزب واحد ،ایدئولوژی واحد و رهبر واحد . حال با تطبیق این شرایط و ویژگی ها میتوان حدس زد که چه حکومتی توتالیتاریستی محسوب میشود نمونه منسوخه این شیوه روسیه کمونیستی قبلی بود که این مختصات را میتوان به آن تطبیق کرد و از این دست حکومت ها .                                           ص سوم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 15:16  توسط آرش  | 

قدرت و صاحبنظران

قدرت از منظر صاحینظران و چگونگی آن در حکومتهای استبدادی

قدرت از مفاهیم مرکزی سیاست است . تعابیر گوناگونی از منظر صاحبنظران دارد مثلا ماکس وبر شاخص اصلی قدرت را در امکان تحقق اراده و خواست خود بر دیگران میداند . گودمن هرنس قدرت را توان تحقق منافع مینامد .والتر کرپی قدرت را توانایی یک بازیگر سیاسی در پاداش ومجازات دیگر بازیگران سیاسی توصیف میکند .بهترین شیوه تحلیل قدرت ، بررسی روند تصمیم گیری در یک نهاد سیاسی  است .قدرت پاسخ به این پرسش است که برنده .و بازنده هر تصمیم سیاسی کیست ؟ در حکومت خود کامه مرزی میان حکومت و قدرت نیست . لذا آن حکومت را قبیله ای نیز نامند زیرا تصمیم های مهم سیاسی تنها به سود هسته ای اصلی زورمداران و منافع اطرافیان آنها اتخاذ میشود . اما در حکومت قانون همه آحاد جامعه و یا اکثریت شهروندان اگر برنده هم نباشند لااقل از حقوق پایه ای خود محروم نمی شوند .

بنابراین با تحلیل فوق میتوان نتیجه میتوان گرفت که در حکومت های استبدادی نظیر شوروی کمونیستی سابق . شیلی سابق . آلمان نازی . یا حکومت های تئوکراسی سابق یا حاضر حکومت از قدرت متمایز نیست .میتوان با این توصیف هر حکومتی را داخل در این چهاچوب کلی قرار داد و ویژگی آن حکومت را سنجید و سپس بر اساس آن نتیجه گرفت که مثلا فلان کشور چگونه حکومتی دارد . حکومت های یا د شده نوعی حکومت قبیله ای بودند چرا که تصمیمات حکومت تنها به نفع خود و وابسته گان خود و ایدئولوژی موجود بوده است . توده مردم هرگز از منافع تصمیمات سهمی نداشتند بلکه منافع توده همیشه لگدکوب میشدند .

همان گونه که در از آغاز این حکومتها در وجود داشته است هیات حاکمه در خفا سیاست های خود را پیش برده است و آحاد جامعه از آنها غافل و بی  اطلاع مانده اند ولی در عمل شعار شفاف سازی سر داده اند و بدین ترتیب آحاد جامعه را با فریب و پنهان کاری چنین باور داده اند که هیات حاکمه پاک دست است و مردم نیز به پاکدستی دولتیان احسنت گفته اند . و گاهی که به هر دلیلی امر پنهانی غفلتا برای مردم آشکار شده است با توسل به سیاست های کلان خود که همان اصولی است که حکومتهای دیکتاتوری بر آنها مبتنی است موضوع را چنان لاپوشانی کرده اند و چنان وانمود نموده اند که توده مردم باور کرده اند که  این تصمیم نهانی چه نتایج و منافع آشکاری برای مردم داشته است و این فریب کاری در حکومتهای مبتنی بر اعتقادهای دینی مردم هم بسیار دیده میشود وهم به راحتی قابل لاپوشانی است . باید تصور کرد که با توجه به توصیف و تحلیل فوق کدام حکومتی استبدادی است .

ارشیا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 5:9  توسط آرش  | 

مطلب در باب اخلاقیات

اندر باب اخلاقیات

قواعد اخلاقی کلی است .خشکیت خاص خود را دارد علت این انعطاف ناپذیری قواعد اخلاقی را اگر بخواهیم تشریح کنیم بر می گردد به دو جهانی بینی یا شناخت کلی متفاوت . بدین تعبیر که آنطرفی ها معتقدند که خداوند در وجود انسان موهبتی به نام فطرت به ودیعه گذارده است  و این فطرت خود به خود قائل به دو آفرینش متفاوت است خیر و شر این دو نیرو در وجود هر انسانی و هر وجودی حتی موجود است وظیفه فطرت این است که خیرها را تسبیح و شر ها را تقبیح کند و با این عمل انسان را از شرها برهاند و به جانب خیرها سوق دهد چنین نیروئی در وجود همه هست و چون همه مخلوقات به چنین معلم درونی مجهزند و عمل این معلم درونی در همه یکسان است پس طبیعی است که عملکرد آن نیز در همه یکسان است ونهایت این خواهد بود که هر قاعده اخلاقی که فطرت یک

انسان بدان حکم کند دیگری نیز به همان حکم خواهد کرد و لذاست که قواعد اخلاقی کلی است .کلی به معنی اینکه همه انسان ها لاجرم به همان قاعده باورمند خواهند بود .هر انسان سلیم الفطره ای که در محیطی سالم

پرورش یابد اذعان خواهد کرد که زنا شر است و ایثار خیر.

اخلاق گرای آنطرفی در همین نکته با اولین نسبیت مواجه میشود چرا که از خود میپرسد که اگر عکس قضیه یاد شده را تصور کنیم آیا نتیجه باز همان خواهد بود ؟ یا مطرح میکند که آیا همین قواعد اخلاقی برای همه انسانها در هر سنی یکسان است ؟ آیا حالات روانی انسانها در همه شرایط زمانی و مکانی همانند هم هست ؟ یا اینکه بسته به شرایط متفاوت است برای مثال آیا حالات همه انسان ها در مهمانی عروسی یا در مراسم عزاداری یکی است ؟

چنین اخلاق گرایانی معتقدند که سرچشمه این کلیت از یک مسئله اجتماعی – اقتصادی نشات گرفته و به مرور زمان کلیت و خشکیت یافته است و هیچ ارتباطی با فطرت ندارد .انسانهای اولیه البته از نظر قدرت فکری و کنترل امور دارای استعدادهای متفاوتی بودند آندسته که بیشتر به زندگی و مسائل مرتبط با آن اشراف داشتند به عبارت دیگر حساب و کتاب امور دستشان بود به تفکر و تجربه دریافته بودند که با طرح یکسری مطالب – که بعدا اخلاقیات نام گرفت – بهتر میتوانند از بیشترین

امکانات زندگی استفاده کنند و به جای توسل به زور بازو که پیشتر یگانه

منبع دارا بودن نعمات زندگی بود با اعلام پاره ای از مسائل به نام خوب و بد منافع خود را بهتر محفوظ خواهند داشت در حالیکه زور بازو همیشگی نیست و طبیعه با گذر زمان و کهولت سن یا پدید آمدن اشخاص زورمند دیگری از حاشیه امنیتی پایینی بر خوردار خواهد بود .آنان در پس هر اعلام اخلاقی در پی یکسری منافع بیشتر وسهل الوصول تری برای خود بودند در ضمن همین قواعد اخلاقی پلیس جالب و بی هزینه ای برای آنها خواهد بود چرا که توسل به زور همیشه مورد تقبیح دیگران خواهد بود و در هر لحظه امکان دارد که با استفاده از غفلت آنان یا همدستی با هم منافع ایشان را در معرض تهدید قرار دهد اما نیروی اخلاقی امری درونی است وهمیشگی میباشد و بنابراین برای همیشه میتواند منافع آنان را تامین کند و برای پایداری آن ، چاره ای اندیشید وهمین قواعد را به نیروئی متافیزیکی و ماورائی منتسب نمود و خوب را خیر جلوه داد و بد را شر . حال با پوشاندن لباس مذهبی به آن آسوده خاطر به تحصیل منافع هرچه بیشتر پرداخت به مرور زمان البته که این وضعیت ادامه می یافت و حتی به غلظت آن نیز افزوده میشد تا ضمانت اجرائی هرچه نیرومند تر داشته باشد .دیواری که بدین ترتیب دور منافع خود میکشید نا شکستنی و نفوذ ناپذیر بود این را از مدرسه تجربه به راحتی میشد آموخت و انسانهای توانا از نظر فکری که در خدمت این اشخاص بودند و آنها هم به مصلحت میدیدند که اگر از کسان این افراد باشند بهتر از آن خواهد بود که گرسنه باشند و در جبهه ضعفا قرار بگیرند چون ضعفا نمی توانستند که به اینها غذا بدهند که  برایشان فکر بشود . همیشه توانگران نوکر و بنده و خادم ومحافظ داشته اند حتی اربابان دیروزی این دیار هم تفنگ چی و بادی گارد برای خود استخدام میکردند بنابراین قابل قبول خواهد بود اگر بپذیریم که قواعد اخلاقی ناشی از طرز زندگی وشرایط اقتصادی حاکم بر گذشته گان ما به مرور نظج یافته و به ما رسیده است . این موضوع البته برای خیلی ها قابل قبول خواهد بود همانطوریکه فلاسفه سودانگر نیز اکثرا به همین نتیجه رسیده اند .شاهد مثال فراوان است .انگلس یکی از این هاست . این اخلاقیات با گذشت زمان و قبول آن از طرف اقویا و ضعفا کلیت یافته و هر انسانی که بعدها پا به عرصه گذاشته پیرامون خود این ها را دیده و احساس کرده است وحتی اگر برای وی قابل انتقاد بوده ولی با گذشت زمان در فکر وذهن او رسوب گذاشته است و بعنوان اصطلاحا ملکه اخلاقی درآمده

و همیشه در مقابل هر چرائی برای هر قاعده اخلاقی برای خود گفته است که اگر اینگونه نبود پدارنمان اینطور رفتار نمی کردند . همانطوریکه در مذاهب و ادیان یکتا پرست آمده است وقتی ابراهیم برای مثال بت ها را میشکسته است میگفتند که خلاف رفتار پدرانمان است و متهم اش میکردند یا محمد وقتی بت پرستی را شرک میدانست بسیاری از اعراب آن را خلاف آداب و رسوم و قواعد پدارن خود میدانستند و با مخالفت میکردند همه اینها مثال است میتوان مثالهای امروزی بسیاری

برای این موضوع مطرح نمود در  هر کجای این کره خاکی . این روند ادامه می یابد و به حدی میرسد که هر کس مطابق این قواعد رفتار میکرد

از نظر مردمان آنروزگار ستوده میشد همان گونه که هم اکنون میشود .

آنطوری رفتار کن که انتظار داری دیگران نیز بهمان عمل نمایند ( البته این گفته کانت برای وضوح بیشتر آورده شد و ما در مقام بیان عقاید ایشان در این باب نیستیم هرچند که وی نیز به عقلی بودن آنها اعتقاد دارد ومبتنی بر فطرت نمی کند با تفاوتی که عند اللزوم خواهیم آورد)

حال واقعیت هر چه باشد و اینکه ما عقاید آنها یا اینها را قبول داشته باشیم توفیری در نتیجه نخواهد داشت چرا که امری است واقع که انجام گرفته و قبول یا انکار آن از جانب من یا دیگران در آنچه پیشترها اتفاق افتاده تاثیری ندارد ولی نتیجه آن است که بسیار هولناک است میپرسید چگونه

؟ البته واضح است مگر نه این است که تارهای نامرئی این اخلاقیات هم اکنون پیرامون من و شما پیله کرده و ما را توان شکافتن این پیله ها نیست و لاجرم محکوم به سرنوشتی محتوم هستیم . البته باید گفت که در این میان هستند اشخاص منفرد یا مجتمعی که در صدد رهایی از این تارهای محکم هستند برای نمونه فلاسفه ای چون نیچه و امثال ایشان یا گر.وه های اجتماعی چون هیپی ها ،رپی ها و غیره که در تاثیر اولی ها بر فرهنگ امریکا خصوصا و سپس بر غرب غیر قابل انکار است حتی سایه ای از آن بر ایجای نیز افتاده بود و گروه های امروزی که هستند

غرض من از ارائه این مطالب ، گفتارهایی است که بر این مبنا خواهم آورد . این تارها را کسی نمی تواند به یکباره بردرد چراکه گفتیم به گذر زمان بوجود آمده است و گذشت ایام میخواهد ولی سهم داشتن در هر رهایی لذت بخش است .

فرهود فرجاد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 16:8  توسط آرش  | 

جایگاه روشنفکران در انتخابات

عنوان مقاله : جایگاه روشنفکران در انتخابات ایران

گفتار زیر خلاصه ای است از مقاله ای مفصل با عنوان یاد شده .

مقاله به مطالعه ای تحقیقی و تحلیلی از مقدمات و علل پیدایش مشروطیت در بستر تاریخی خود و ایجاد و احداث پارلمان و انتخابات از آغاز آن تا کنون می پردازد .

در این مقاله تا جایی که معلومات قلیل راقم این سطور اجازه می دهد تلاش شده است نقش روشنفکران در پیدایش و تکوین مشروطیت و استمرار آن تا حال حاضر مورد نقد و بررسی قرار گیرد . بدیهی است سر و ته کردن چنین تحقیقی صفحات زیادی را می طلبد که سیاه شود . با دیدی بی طرفانه عملکرد روشنفکران ، کژ راهه ها ، کج راهه ها ، بی راهه ها ، چاه ها و چاله های تاریخی که روشنفکران را به اختیار یا بی اختیار به سمت و سوئی سوق داده است که بسا ایشان را به جای منزل مقصود به محمل نامقصود و نامسعود کشانیده است و چه هزینه ای که توده از این بی راهه ها و کژراهه های آقایان منور الفکر متحمل نشده است .

بنابراین ناگفته پیداست که بررسی عملکرد یکصد ساله روشن فکران مجال بیشتری می طلبد ای بسا رساله ای جداگانه پرداخته تواند شد باری به هر جهت مختصری از این معضل و معلول نامه بصورتی گذرا به خواسته دوستان جهت مشاهده و مطالعه تقدیم می گردد اصل مقاله در جراید کثیرالانتشار مرکز ارائه خواهد شد .ضرورت ارائه خلاصه ای از آن به علت تقارن با ایام انتخابات با صلاحدید اکابر یاران تهیه و ارائه می گردد بدیهی است به علت رعایت اختصار نکات مبهمی یحتمل وجود خواهد داشت که خوانندگان عزیز می توانند به منابعی که در پایان متن خواهد آمد رجوع فرمایند .

می دانيم که تعدادی از تحصیل کردگان فرنگ پس از مراجعت به ایران و مشاهده عقب ماندگی این کشور که خود نتیجه عوامل بی شماری همچون فقر اقتصادی و فرهنگی ، استبداد حاکم ناشی از سلطنت مطلقه ی شاهنشاهی بود و نیز فقدان محاکم به شیوه ای که در اروپا دیده بودند به فراست اصلاح اوضاع زمانه افتادند علت العلل همه نابسامانی های موجود را در فقدان قانون ، استبداد حاکم می دیدند و تصور می نمودند که اگر همانند ممالک اروپایی ، قانونمداری و قانون محوری بر فضای پر هرج و مرج اوضاع از یک طرف و قدرت نامحدود سلطنت از طرف دیگر حکومت کند لجامی بر دهنه توسن سرکش قدرت و نظمی بر اوضاع نابسامان با حاکمیت قانون بوجود خواهد آمد . بنابراین با تاسیس روزنامه ها ، میتینگ ها و با توسل به هر طریقی که مصلحت می دیدند فکر تصویب قانونی که مصوب نمایندگان توده باشد ، بر اذهان مردم نشا کردند . از آنجایی که روحانیون ارتباط نزدیکی با توده عوام الناس داشتند و موقعیتی که اینان با اتکا به ایمان مردم که در طول سالیان متمادی به دست آورده بودند ، انگیزه ای شد برای آنکه منورالفکرها که از طریق روحانیون و با استفاده از نقش موثر اینان فکر تاسیس مجلسی برای تصویب قوانین را به مردم القاء نمایند و در کنار جراید و میتینگ ها از نقش برجسته روحانیت نیز در تعمیم این تفکر استفاده نمایند هر چند نقشه فوق به بار نشست و با همیاری این دو قشر روشنفکران و روحانیون ، مشروطیت و مشروطه خواهی نتیجه داد ولی عاقبت آن شد که گروه دوم از این طریق به نقش خود در رهبری توده آگاهی یافت و با دور زدن منورالفکرها ، مشروطیت را به نام خود به کرسی نشاندند و مقررکردند که پنج نفر از علمای طراز اول بر مصوبات مجلس نظارت نمایند تا قوانین مصوب مجلس در حدود شرایع اسلام و بر مدار اسلام باشد (شورای نگهبان خود ریشه در این تفکر تاریخی دارد) بدین ترتیب به مرور زمان نقش روحانیت در رهبری مردم پررنگتر و در جناح مقابل (روشنفکران) کم رنگتر شد و گروه اخیر هرگز نتوانست نقشی را که خود به روحانیت داده بودند پس بگیرند روحانیون نیز با آگاهی یافتن به این قدرت خود هرگز عرصه را برای روشنفکران باز نگشودند و اجازه میدان داری را به اینان ندادند .

هر چه بود مشروطیت بر پا شد قانون اساسی و سپس متن آن به امضای دربار رسید و مجلس با نظارت علما و مجتهدین یاد شده در امور مختلف قوانینی وضع و تصویب نمودند . در جبهه روشنفکران برای برجسته تر کردن نقش خود نقشه های زیادی طرح شد که هرگز در عمل نتیجه نداد همچون القای تفکر سکولار ، تلاش در لائیک کردن قانون اساسی ، تشکیل احزاب و تبلیغ افکار الحاقی . دربار نیز در کنار این گروه گاهی به ظاهر و گاهی در خفا در محدود کردن نقش روحانیت از هیچ تلاشی دریغ نورزیدند ولی آقایان منورالفکرها بدجوری قافیه را باخته بودند . رابطه ایمانی موجود بین مجتهد و مقلد نیز سدی نفوذ ناپذیر برای روشنفکران ایجاد کرده بود که رابطه روحانیت با مردم را تداوم می داد حتی احزاب کمونیست علی الخصوص بعد از پیروزی سوسیالیست ها به تراز روس ، که جان تازه ای گرفته بودند نتوانستند با تمام تقلای خود از نقش روحانیت بکاهند و بر رابطه خود با توده استحکام بیشتری بدهند . تنها حزب توده در مناطق محدودی از جغرافیای ایران از جمله آذربایجان توفیقاتی بدست آورد و توانست رابطه محکم تری با توده دهقانان و کارگران داشته باشد ولی این رابطه نیز با قدرت گرفتن حکومت مرکزی چون یخی در برابر خورشید آب شد و از بین رفت چرا که این رابطه هرگز به اعماق درون انسانها نفوذ نکرده بود در حالیکه رابطه روحانیت با مردم رابطه عاطفی تر و محکم تری بود و به عبارت بهتر سر منشاء این رابطه از درونی ترین اعماق تک تک مردم با روحانیت بود و این چیزی نیست که به راحتی بتوانند از اذهان زدود . حکومت پهلوی می خواست با قهر و غلبه و به زور الحاد را بین مردم ترویج نماید با سیاستهای غلطی که البته ناشی از منورالفکرهای درباری بود برای نمونه می توان کشف حجاب را نام برد که نتیجه ای جز ناکامی به بار نداد و حتی بر تعمیق روابط مردم با روحانیت افزود به عبارت دیگر این سیاست نیز نتیجه کاملاً معکوسی برای دربار بوجود آورد . در این رهگذر تعدادی از روشنفکران منزوی شده و در انزوای خود و در سردابه های الکل یا گرمخانه های منقل بر غنای کتابهای ممنوع الانتشار هنری افزودند تعدادی دیگر از این روشنفکران بر رج عاج نشستند و بر آب رفته و کوزه شکسته فاتحه خواندند و فتح نامه ها سرودند .

تکبر و خود بزرگ بینی به دیده تحقیر به توده نگریستن همچون نگاه کردن عاقل به سفيه آفت دیگری بود که گریبان گیر تعدا کثیری از آقایان شد و هرگونه رابطه خود را با مردم بریدند و دم درکشیدند به امید اینکه کتابهای بیشتری تخم بگذارند . پاره ای دیگر نسخه هایی پیچیدند که نه تنها توده را به بی راهه برد بلکه در نهایت باعث بدنامی این گروه نیز شد البته اتهام بیگانه پرستی ، وابستگی به بیگانه و ارتباط با فراموشخانه فراماسیون نیز همواره از طرف جناح مقابل (روحانیت) به رئیس منورالفکرها بسته می شد که البته نتیجه بخش هم بود و توده مردم همواره به دید بیگانه و اجنبی به روشن فکر جماعت نگاه می کردند در چنین شرایطی البته که مردم به گفته ها و نوشته های روشنفکران التفات درخور نمی کردند . آخوندها که خود توسط همین منورالفکرها به نقش خود در رهبری مردم پی برده بودند هرگز حاضر نشدند جایگاه خود را به بیگانه پرستان – به لسان خود البته- واگذار کنند و تر و خشک را به یک آتش می سوختند روشنفکران درباری و روشن بینان صالح و صادق را به یک چوب می زدند و حاصل آن شکاف و فاصله عمیق بود که قبل از انقلاب ما بین توده و روشن فکر و عوام و خواص ایجاد شده و همین طرز تفکر بالاخره کار خود را کرد و با وجودی که هیزم انقلاب را روشن فکران صداقت پیشه روشن کردند خود نیز به همین آتش سوختند تعدادی جلای وطن کردند و عده ای نیز هم اکنون سالهاست که در زیر خاک یا در روی خاک پوسیده یا می پوسند . پس از انقلاب همان ریشه عمیق ارتباطات توده با روحانیت هرگز مجال و فرصت رشد و بالندگی و ایجاد ارتباط با توده مردم را به روشنفکران نداد و روشنفکر جماعت در حاشیه ماند همانطوریکه قبلاً هم در حاشیه مانده یا به حاشیه رانده شده بودند . طبیعی است در چنین وضعیتی و با آن تبلیغات ممنوعه که از روشنفکران در ازهان مردم تصویر شده بود روشن فکر جماعت نتوانست آنطور که باید و شاید تاثیر گذار باشد . البته بیم جان و سایه چوب تکفیر هم همچنان بر سر روشنفکران همانطوریکه در گذشته بود و امروز هم هست و تا چنین وضعیتی حاکم است خواهد بود .

با پیشینه یاد شده کار به جایی کشیده است که فرزندان روشن بین و آگاه این سرزمین در همه تغییر و تحولات اجتماعی در حاشیه مانده یا رانده شده اند و در عوض عذه ای بی مایه روشن فکر نما که عمق تفکرشان و معاملاتشان نیم بند انگشت کوچک نیز نمی شود در همه عرصه ها میدان داری می کنند جائی که ژرف اندیشان ، درد شناسان ، درمان بخشی ، باریک بینان دلسوز که برخاسته و انگیخته همین جامعه اند در متن همین مردم زاییده و بالیده اند در گوشه ای نشسته و نظاره گر گروهی مدعی پرطمطراق اند که با شعارهای دروغ شعور خود در عرصه مختلف اجتماعی و بخصوص انتخابات قد علم کرده و داعیه دار اندیشه اصلاح گری و اصلاحات طلبی شده و همانطوریکه گذشت میدان داری می کنند در حالیکه نه می دانند چه بگویند و نه می دانند چگونه عمل کنند و فردای انتخاب نیز در راه همان اسلاف خویش گام برمی دارند که اکنون از همین رای به نام و نانی رسیده اند و با بالا رفتن از نردبان انتخابات و دموکراسی قدرت را دو قبضه در کنف اختیار خود دارند . کوته بینی اینان در حدی به وضوح آشکار است که عملکردشان گویی آنست و عدم صداقتشان . حتی آزادانه و بدون واهمه جرات و شجاعت بیان افکار خود را ندارند در حالی که همان گوشه نشینان و به حاشیه رانده شدگان که صلاحیت و لیاقت آن را دارند که مصدر امورات عالیه مملکتی باشند اگر عرصه و مجال عمل و کنش اجتماعی داشته باشند که هرگز نداشته اند و اگر به همین منوال ادامه یابد نخواهند داشت البته وضعیت بهتر از این و صد مرتبه والاتر از این داشتیم ولی هرگز چنین مجالی به آنان داده نشده و داده نخواهد شد. و همواره به لطایف الحیل و به بهانه های بی اساس و تهمت های ناروای بی دلیل در گوشه دوستاق ها می پوسند و خواهند پوسید. یا در سینه گورستان خوابیده اند و باز خواهند خوابید و نتیجه آن خواهد شد که هم اکنون می بینیم. چه باید کرد؟ و چگونه؟ پاسخ. کلام آخر و آخرین کلام ما خواهد بود. در این گفتار که صد البته روشنفکرانمان قبل از هر عملی می باید به ایجاد ارتباط با توده عوام همت بگمارند اما چگونه و از چه راههایی، آن هم تحت سیطره استبداد حاکم و فضای ملتهب و هوای مسموم که حتی اندیشیدن جرمی است نابخشودنی ، نمونه اش وبلاگ نویسانی که هم اکنون به جرم وبلاگ نویسی؟! در گوشه محبس گرفتارند. نا گفته نماند که همین جو به نحوی همیشه در گیشه تاریخ ایران نمایان است وقتی نشریه ای تنها بخاطر کاریکاتوری توقیف می شود آن هم توقیف های غیر قانونی و بدون حکم ، بدون قانون و به صورت فله ای. باری به هر جهت ایجاد رابطه عمیق، نزدیک و ناگسستنی فی مابین روشنفکران و توده عوام امری است ضروری که بدون آن هیچ متفکری ره به جایی نخواهد برد. ایجاد چنین رابطه ای البته ابزار و لوازمی دارد که از جمله آن وجود تشکلهای مدنی (ngo) ها، وجود احزاب و جمعیتها هر چند بدون مجوز، گروههای طرفداران حقوق بشر، رسانه های سمعی و بصری که البته همه اینها در حکومتهای توتاليتر محکوم و محدود است. ولی می توان با همفکری، همکاری و ایجاد مودت بین روشنفکران و کانالیزه کردن اعمال و تحرکاتش در مسیری واحد به سرنگونی دیکتاتوری منجر شود فضا را کمی بازتر و نمود

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 9:51  توسط آرش  | 

ادامه درد دلی عجولانه

ادامه

در جوامع دیگر یکی از عوامل اصلی کنترل وجود سیستم کنترلی از جانب مردم است بدین ترتیب که مردم نیز میتوانند هیات حاکمه راکه منتخب خود ایشانند از طرق گونان کنترل نمایند .این کنترل یا به صورت غیر مستقیم از جانب نمایندگان مجلس صورت میگیرد که سیستمی بسیار موثر و مفید است .بدین ترتیب که نمایندگان مردم اختیار دارند در همه زمینه ها دولت را مورد سئوال و استیضاح قرار دهند .البته شاید گفته شود که در قانون اساسی ما هم این شیوه از کنترل پیش بینی شده است که در ادامه پاسخ خواهیم داد وشیوه دیگر کنترل مردمی به صورت مستقیم پیش بینی شده است و آن با تشکیل احزاب یا تشکل های مردمی مختلف (ngo ) ها تحقق می یابد و نیز از طریق مطبوعات کاملا آزاد مردم به راحتی میتوانند عملکرد دولت مردان خود را مورد نقد و انتقاد قرار دهند هرچند در قانون اساسی ما این طریقه نیز پیش بینی شده است ولی با استثنائاتی که در قانون برای مطبوعات وجود دارد و همه گان به آن اشراف دارند در عمل این شیوه کنترلی نیز

بسیار محدود وحتی غیر ممکن است . بنابراین با توجه به همه مراتب یاد شده ،قابل تصور است که چرا شاهد این همه نابسامانی در امورات کشور هستیم .

حال بر میگردیم به سر مطلب اصلی یعنی وجود نابسامانی در تشکیلات قضا .

با لحاظ کردن مراتب بالا رسیدن به حق و حقوق خود امری بسیار دشوار مینماید

همین مسائل باعث میشود که دارنده حق به طرق ناسالم متوسل شود وبیشتر دنبال

اشخاصی باشد که با قاضی پرونده اش روابط حسنه دارد وبا میانجیگری ایشان که گاهی مخارجی هم برای شخص دارد به حقوق خود برسد و میدانیم که در چنین وضعیتی هم اشخاص یاد شده و به اصطلاح کارچاق کن به نوائی میرسند که شایسته آن نیستند و هم اشخاص فرصت طلب با توسل به این افراد ذیحق شناخته میشوند در حالیکه واقعا دارای آن حق نیستند و صد البته در این آشفته بازار باید شاهد مسائلی باشیم که از قبل گفته شد . نارضایتی پیش گفته خود گواه صدق مراتب یاد شده است .به همین دلیل به زعم حقیر نبض جامعه ما در دادگستری می تپد ومکان خوبی برای جامعه شناسان ماست که می توانند در بسیاری از تحقیقات خود در زمینه های متنوعی پژوهش نمایند . ناگفته پیداست که در سایر ادارات و تشکیلات ما نیزهمین وضعیت قابل مشاهده است ..در چنین وضعیت نا بهنجاری یکی از وظایف اصلی آحاد جامعه توسل به شیوه های کنترل مردمی است که هم با  تشکیل اجتماعات مردمی (ngo ) های مختلف از عملکرد نادرست تشکیلات انتقاد نموده و به اصطلاح راه و چاه را نشان دهند و از حقوق خود دفاع نمایند و هم در انتخاب نمایندگان خود دقت بیشتری داشته باشند . امر به معروف و نهی از منکر تنها این نیست که مردم همدیگر را از نادرستی افعال اشان آگاه نمایند یا چماقی باشد در اختیار معدودی خاص بلکه اگر این شیوه در عمل موجود و پسندیده است مردم نیز میتوانند آن را وسیله ای برای کنترل هیات حاکمه که برابر همان قانون اساسی منتخب مردم هستند ،درآورند در جوامع پیشرفته که چنین نهادی وجود ندارد مردم از همان راههایی که گفته شد کنترلی موثر بر دولتیان دارند .

لازم به یادآوری میبینم که متاسفانه مردم ما به دلایل متعدد روحیه نقد و انتقاد موثر را از دست داده اند  و به غیر از معدودی ،بقیه در چنین وضعیتی بیشتر دنبال منافع خود هستند و عافیت طلبی خود اپیدمی شده است . چرا نباید در قبال آیندگان خود ،فرزندان خود احساس مسئولیت نداشته باشیم چرا باید میراثی که بر جای میگذاریم تامین کننده اولاد ما نباشد ؟ واقعا چند در صد از مردم به مسئله توجه دارند؟ میتوان به راحتی پاسخ داد همین که به پیرامون خود و مسائلی که وجود دارد دقیق بشویم به پاسخ خواهیم رسید .انشاالله

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 9:38  توسط آرش  | 

ا دامه

درد دلی عجولانه

پاره ای از علل این امر را میتوان به این صورت بیان کرد اولین علت این گونه مسائل را میتوان در قلت آشنائی قاضی با موضوعات قضائی دانست .اصولا" اگر دقت شود بی توجهی کافی به تخصص در اشخاصی که مصدر امور هستند یکی از معضلات نظام است گوئی سیستم بیشتر به تعهد آنهم در معنایی که دولتیان در نظر دارند توجه بیشتری دارد تا به تخصص.در چنین دنیائی که واقعا" تخصص حرف اول را میزند کمتر قاضی یا رئیس یک اداره را دیده ام که فی المثل با رایانه آشنا باشد .طبیعی است در چنین وضعیتی نمی توان انتظار داشت که امور آنطوری پیش رود که باید باشد .جالب نیست که قاضی به کاری که  باید بکند آشنائی نداشته باشد .چرا چنین است ناگفته پیداست که  غیر از ملاک فوق در گزینش آقایان ، خود ایشان نیز هرگز دنبال این نیسستند که وقت گرانبهای خود را مصروف یاد گیری دقیق ریزه کاری های کار خود باشند و این روش به مرور اپیدمی میشود به این صورت که فلان کسک نیز که دنبال رسسیدن به این جایگاه است و میخواهد این کار را در آینده دنبال کند به جای آماه سازی خود به امور قضائی و یادگیری حقوق بیشتر در پی کسب صلاحیت مورد نظر سیستم خواهد بود شرکت در مراسم متعددی که سیستم برپا میکند بیشتر از کسب تخصص وجه همت داوطلب خواهد بود و این یکی از معضلات اساسی است که شما در هر زمینه ملاحظه خواهید کرد .یکی دیگر از عوامل عمده این میتواند باشد که در چنین سیستمی کنترل عوامل و متصدیان امور از جانب مافوق بسیار کم رنگ ویا در حد فقدان است .یک سیستم بورکراتیک موجود در یک اجتماع فرضی را در نظر بگیرید که هیچ گونه کنترلی وجود ندارد واقعا" چه پیش خواهد آمد ؟ بی نظمی یا اصطلاح جالب آن هرکی هرکی موجود این سیستم اداری را فلج نخواهد کرد؟ به نظر نمیرسد در چنین وضعیتی بتوان به جایی رسید که منظور نظر است .شعار ما پیشرفت و توسعه و رسیدن به یک زندگی ایده آل برای آحاد جامعه هست ولی آیا این وضعیت آیا رسیدن به آن مقصود ممکن هست ؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 17:39  توسط آرش  | 

داستان دادگستری (مشهودات من)

درد دلی عجولانه

به نظر حقیر در کشورهای در حال توسعه ای که استبداد حاکم است سیستم قضائی کشور آئینه تمام نمای هیات حاکمه هست .در کشورهایی از این دست ، دست اندر کاران قضا معمولا" هم فکران خود را به مسند قضا انتخاب می نمایند و از آنجائیکه قوه قضائیه بطور روزمره با آحاد جامعه در ارتباط است می بایست اشخاصی بعنوان قاضی انتخاب شوند که منافع هیات حاکمه را به نحو احسن تامین نموده و نیز دولتیان بوسیله همین منصوبین خود بهتر مردم را کنترل کنند . کنترل واژه مناسبی نخواهد بود برای انسان امروزی ولی چاره ای نیست چرا که ما وقع متاسفانه غیر این نیست ونیز نظریه استبداد شرقی کماکان قابل دفاع هست هرچند که قلبا" خواهان بیان نیستم -.همچنین باید در جمله معترضه ای متعرض این نکته بشوم که متفکرین زیا دی که در باب سیاست و حقوق عمومی صاحب نظر شناخته میشوند بر این امر اعتقاد دارند که اصولا نباید قوه قضائیه ای وجود داشته باشد با کارکردی این چنین گسترده ، به زعم ایشان اگر جامعه به حدی از آگاهی اجتماعی رسیده باشد مردم شخصا" قوانین به معنای عام آن را مرعات خواهند کرد و نیازی نیست که مصوبات قوه مقننه اگر در مقام اجرا توسط قوه مجریه به نحو احسن اجرا بشود و کسی متعرض حقوق دیگری نشود وجودش تنها به عنوان سمبلی از وجود قانون قابل توجیه است ولی افسوس که ما شاهد عکس این موضوع هستیم و دادگستری ما پر مشتری ترین تشکیلات دولتی در ایران محسوب میشود – لذاست که در چنین کشورهایی شما وقتی سر و کارتان با این دستگاه می افتد با قاضیی مواجه میشوید که گوئی طوطی آدم نمایی است که همان گفتار و رفتار دولتیان را تجسد و نمود میبخشد .به عبارت دیگر رئیس قوه قضائیه به کسانی ابلاغ قضایی عطا می نماید که در خط فکری وی و هیات حاکمه بوده باشد و در انطباق کامل با طرز فکر حاکم باشد و این نیازی به توضییح ندارد . غیر ممکن است شما با کگسی مواجه شوید که غیر از آن چیزی باشد که هست چون سیستم چنین شخصی را برنخواهد تابید .طرز فکر حاکم را در نظر بگیرید و به ایادی آن بی اندیشید . در کشورهایی که دین و تفکر دینی حاکم باشد جنبه یاد شده غلیظ تر خواهد بود لااقل تاریخ شاهد فراوانی بر این امر دارد و ما را بی نیاز از زیاده گوئی خواهد کرد . قرون وسطی دلیلی غیر قابل انکاری است که همیشه به داد همه چیز نویسان میرسد . بنابراین ناگفته پیداست که چه باید بگویم .آری ما نیز این عنصر غیر قابل انکار و گزیر ناپذیر را در عرف و فرهنگ هزاره وکمی پیشتر ک داریم . درکمال وضوح  تفکر حاکم بر سیستم حکومتی متجلی است انگار چهره آقای قاضی شبیه سازی شده و تفکر یاد شده

تجسد یافته و در مقابل شما ایستاده است .حتی ویژگی های طرز فکر حاکم را در فضای محدود اتاق دادگاه به عینه ملاحظه می نمایید هرچند که به در و دیوار چنین اتاقی کلمات قصار متعالی در باب عدالت و انصاف آویزان خواهید یافت ولی علنا" احساس عدالت و انصاف تنها احساسی است که در آن لحظه در فضای اتاق قاضی استنشاق نخواهید کرد .

پشت میز کسی نشسته است که استبداد ،امر،فرمان با ملغمه ای از منیت ، تکبر و غرور و خود بزرگ بینی اخلاقیات وی را نمود می بخشد طوری با شما صحبت میکند که انگار سیر از گرسنه طلب ثابتی دارد .با زمینه فکری استبدا دی قانون را طوری تفسیر ومصادره به مطلوب میکند که جناب ارسطو لنگ می اندازد ونتیجه البته این خواهد بود که عطایش را به لقایش ببخشید و به جای امیدواری که هنگام ورود به دادگاه داشتید و آنجا را یگانه ملجا خود میدیدید مایوس و دست خالی برمیگردید شانس بیاورید تحقیر هم  نخواهید شد و جای شکرش باقی است برایتان که با کلمات چنان تیزی شخصیت شما را در حضور حضار تراش نداده است . معمولا دیده ام که احساس تنفر از هرچه که دادگاه و دادگستری و عدالت و غیره نامیده میشود  در چهره برافروخته خارج شونده از این تشکیلات به وضوح دیده میشود چرا؟واقعا" چرا اینگونه است یا چرا باید این گونه باشد ؟ مگر برای دادخواهی نیامده است چرا باید دادخواهان خارج شود ؟ چرا نباید دیده باشم و دیده باشند دیگران که این حس ، همیشگی است انگار سرنوشت محتوم ما است ؟ باور ندارید میتوانید امتحان کنید و ما را از تهمت ناروای مغرض وبدخواه و بدبین و امثال ذالک مبری نمائید به امتحانش می ارزد .اگر زیاده به این معرکه گاه رفت و آمد داشته باشید البته به ناچار شاهد نمایش های جالبی هم خواهید بود چه قدر دیدنی است که پیر مردی را اله واکبر گویان در حال خروج از در دادگاه ببینید انگار تنها در آن لحظه دیوان عدل الهی را مرجع صالح برای عارض شدن خود میداند والبته اینبار نه از دست کسی که در حق اش اجحافی روا داشته است بلکه از خود مرجع قضا . عدالت بشری را ناکارامد میبیند که به عدالت خداوندی متوسل میشود و چاره ای هم ندارد . غیر از این نخواهد بود یا من نمی دانم من مشهودات روزمره خود را به همان وضعیتی که دیده ام تحویل میدهم و از شما خواهش دارم که داوری مرا مغرضانه بدانید ولی در راستی سخن و گزارشم شک نکنید .این گوی و این میدان بفرمائید تشریف ببرید به دادگستری ما تا صدق اظهارات بنده را به عینه ببینید .

تصور میکنم که کلمه دادگستری مسخ شده است همچون خود ما آدمیان . چنین میگویند و می نویسند در کتابها یشان در ینگه دنیا که قوه قضائیه ملجا ستم دیدگان است و تنها و آخرین مرجع محسوب میشود برای احقاق حقوق ولی در عمل در اینجا وسیله ای شده است برای ابطال حقوق . در قانون اساسبی نوشته اند که قوه قضائیه و تشکیلات عریض و طویل آن ملجا و پناهگاه ستمدیدگان است ولی چرا در عمل دقیقا" عکس آن است .گوئی عادت داریم که همه جا قانون باید نقض بشود و تعریف قانون این باید باشد که آن چیزی است که هرگز اجرا نمی شود دادگستری یا دام گستری کدامیک ؟

علت چیست ؟ ناگزیرم به حد فهم خود جوابی به جویم کاستی ها ی آن را شما تکمیل خواهید کرد البته .(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 21:3  توسط آرش  | 

فتح نامه

شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد

من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم

نمی خواستم این مطالب را در وب بیاورم دوستان لطف دارند و ما منت دار ایشان مینویسیم باشد به کار آید

چه آسوده میچریم

در قرق این شب زمستانی

در کور سوی چراغی که به عاریت گرفته ایم

سحر را گو که باز ناید

چشم انتظارش نیستم

////////////////////////////////

گفتم شب است

گفتند آنک آفتاب

روز را بهتر از این حجتی می خواهی

گفتم شب است

گفتند آنک ستارگان

شب را بهتر از این آیتی می خواهی

خنده ام را جلو داری نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 6:17  توسط آرش  |