لوکاچ و زندگی روزمره
( گذشته از سبک و سیاق نوشتاری کتاب عظیم سرمایه که سرمایه عظیم غیرمادی بشری است که آن بزرگوار در نگارش کتاب یاد شده به کار بسته است و من از سادگی آن بسیار محظوظ شدم و آموختم که ساده نویسی نعمتی است قابل احترام چرا؟ که هم خواننده راحت محتوای آن را فرا میگیرد و هم نشانگر این موضوع جالب برای من که کسی میتواند ساده بنویسد که همه
مطالب به زلالی آب داخل لیوان ما و شفافیت شیشه تمیز در ذهن و فکر نویسنده ساخته و پرداخته آماده است و اینکه بسا میبینیم که فضلا در نوشتار و بسا در کلام چنان کلام را مقید و پیچیده بیان میدارند که خواننده و شنونده در نهایت باید بر وقت و سوی چشمان از دست داده چیزی حاصل نمی تواند . پیچیده نوشتن اسفا که در جامعه ما نشانگر بلاغت و فصاحت و سواد و معلومات نویسنده محسوب شده و ساده نویس را آدمی سطحی میبینند . حال آنکه سهل و ممتد نوشتن خود صناعت ادبی دانسته میشود . این به نظر حقیر نشانگر آن است که خود نویسنده و گوینده یا ناتوان از ادای مطلب است یا خود مطلب را آنچناکه باید نگرفته است .
دیده ام دانشجویانی را که وقتی گوشه کوچکی از عقاید کانت را در باب موضوع خاصی میخواهند تحویل شما بدهند مطلب پیچیده را چنان پیچیده ترش میکنند که جناب کانت هم باشد سر و ته مطلب را نمی تواند به وصله پینه کند و همین بابا ؛ در میان نا آگاهان به بحث چه اندازه فاضل دانسته میشود . امید که اساتید چنین نباشند که نیستند . مارکس انسان دوست ،مصداقی را که میخواهد به آن پردازد را نیز سهل تر گرفته و کالا انگار موجود زنده ای
این طرف آن طرف میرود .
یکی از فلاسفه یا بقول طرفدارش متکلم و به به تعبیر خودش عارف نامه مینویسد که هموطنان
فاکولته دیده ما و مدرک بدست ما میگوید نامه آقا را دیدی واقعا یک لغت نامه لازم است تا فقط لغات آن را بتوانی معنا کنی . گفتم برو لغت نامه دهخدا را بخر بچین دور برت که شاید بتوانی بخوانی ، نامه از سر زیرکی خطاب به آقای معممی است که این متکلم یا هرچی مکلای ما میتواند بخواند ولی نامه در دست مردم میگردد و خود مخاطب نمی خواند . دبیر ادبیاتی ادعا داشت میداند چه نوشته است و گویا تنها او میفهمد که به کجای فیل دست زده است این آقای بینای ما ( داستان کوران و دیدن فیل و دست ردن بر خرطوم و یکی برگوش الباقی
قضایا که میدانید ) .و همین دبیر ادبیات که مبفرمود من از دانشگاه معتبر نمی دانم کجای ایران مدرک فوق لیسانس دارم و نمی توانم چنین چیزی بنویسم و این دوست ما هم کله پنج منی اش را نچ نچ کنان تکان میداد که از حرکاتش میشد حدس زد بر بیکران اقیانوس حضرت استادی
انگشت در دهن است یا در حتال خاراندن سر . حال آنکه فحوای کلام دقیقا" نکته مقابل نوشته آن حضرت استاد و این حضرت استاد ادبیات است . نمیتوان که در مقام ادعا بود که خیر نه چنان است البت که تورا کوته فکر میدانند چون مدرک نداری .
به نظر من میرزا بنویس های دم دادسرای شهرما سبک نوشتارشان خیلی هم خوب است .
پس میرزا بنویس میشویم که عارض خدمت شما سروران بشویم که )
مارکس انسان دوست که به مفهوم بت واره گی( در قالب کالا و روابط حاصله از تولید و توزیع و الخ ) میپردازد . به بیانی گویا ما را بر آن میدارد که دمی از تکاپوی زندگی روزمره که چون دریایی مواج ما را به ور آن ور پرتاب میکند از این پیاده رو به آن یکی از این سواری به آن مسافر کش یا کش و خیابان و غیره میبرد کناره گیریم و واقعا ببینیم که چه میکنم ؛ این همه کار من یا تو یا سایرین برای چیست ؟ همین کالا و قوت یا لموت . به گوشه ای می خزی و تو فکر که بیهوده و بیحاصل برای کسی انرژی مصروف میداری که به گوشه ای خزیده و در سایه ای لمیده آسوده زندگی میکند و از خواب گران می پری که ای بیداد هفتاد و پنج رفته در خوابی مگر این پنج روزه در یابی . افسوس . این نکته آخری را آوردم که خودآگاهی یا آگاهی یا بیداری طبقه ؟؟؟ !!!!! کارگر ما ؛ همه ما منظورمه بعدآ خواهیم پرداخت که هدف از این مقال در مجال تنگ ؛ پنج روزه مانده از داستان کوتاه و بلند زندگی ما
چیست ؟ اگر بیدار شدیم آیا فرجی ؛ گشاینده ای ، منجی و روزنه امیدی هست یا این روابط درهم تنیده ناشی از همین آقای کالا مجال زیست خواهد داد بر این گستره خاک که مرگ ما
مائده می آفریند برای دیگران .
جناب لوکاچ بزرگوار نیز این مفهوم بت واره گی را بسط میدهد و به کلیت میرساند و یک مفهوم انتزاعی ولی قابل احساس نه به چشم بلکه به دیده عقل آدمی ؛ خلق میکند برای انتقال مطلب که ایشان بجای بت واره گی از واژه کلی تر شی واره استفاده میبرد که این شی واره
نامرئی ؛ که همان روابط در هم پیچیده ناشی از مراحل تولید و توزیع کالا و دیگر پروسه آن که بطور فزاینده خود پیچیده گی مضاعفی بر این روابط علاوه میکند الی آخر.
این مفهوم شی واره موجودی میشود خارج از وجود آدمی در کنار آدمی و غیر فیزیکی به عبارتی نارسا البته . یک شی کاذب که تعینی خارجی میابد . گوئی که این شی واره نادیدنی جالب آقای لوکاج عینیتی است خارج از شما و موثر بر شما . این موجود جالب در کنار همه
ولی نادیدنی و محسوس وجود دارد و حتی طبیعت ثانوی آدمی میشود . پس همچنان که بر تو
و من اثر میگذارد بر دیگران نیز ایضا" . این شی واره بر روابط آدمیان بین همدیگر سایه ای دارد سنگین و سهمگین هرچند همه آن را بر گرده خویش نمی بینند انگار و سنگینی آن را بر دوش ناتوان خسته از روزمرگی و روزمره گی ؛ احساس نمی کنند انگار .
این شی واره و موجود عجیب الخلقه اجتماع را گرفتار میکند همچون سرطان . واضح است که خواهم گفت .این موجود خارج از ما و خارج از اراده ماست وبنابراین ضمن اینکه خود به پوسته سطحی و قشریی میرسد که برسرنوشت ( آزادی را سرنوشت هم میینویسند و چه توان کرد برهر آنچه دیگران میکنند ) آدمی سایه می افکند . اختاپوسی هزار دست و پیچان و سهمگین . حال جناب لوکاچ را رها میکنیم که ایشان پی صناعت خود و تخصص خود بروند و ما بر سر نقل این اختاپوس . ایشان آن را در قالب همان روابط اجتماعی پی میگیرند و من میخواهم در قالب این موجودات مرئی ، حقیقی ؛ غیر قابل انعطاف و تافته جدا بافته ای که گاه
به اصطلاح در کمال استادی مکتوب گردیده و گاه شعری است دل نشین در ستایش ایزد بانوی کور عدالت که همان قانون باشد . من این کلمات بی روح و سترون قانون را همچون دیوارهایی میبینم که گاه حتی میان من و من جدائی می افکند علی رغم تلاش و خواست من .
انگار همه جا یک قدم در یک قدم دیواری است که تا اوج هزاران پائی حتی تا شکم فرشته گان فرو میرود و علی رغم اینکه بدید نمی آید پدیده ای است که هیچ وسیله اختراعی آدمیزاد نمی تواند این دیوار پولادی یا فرض بفرمایید سخت ترین فلزی که قابل سوراخ کردن ؛ شکافتن ، با انفجار شدید از بین بردن و هر تلاشی برای برداشتن این دیوار بی فرجام است .مگر آنکه تو در اندرون خود منفجر بشوی و نفس آخر را که حواله ریه های قیراندود اگزوز ماشین دودی هایی که با هزار فلاکت و بدبختی و قسط و قرض و قوله و قاله با عیال سوار میشدی پس بدی و رسید را اخذ کنی و فروتنانه و شاکر از این دروازه ناگزیر بگذری که مرگ را دوائی هم بود اگر نه از برای من و تو از برای همانی است که این دیوار را امر به
بنا فرمود یا امر به پسداشت که محافظ جان .و مال و عرض و ناموس هم اوست نه من و نه تو . عروسک خیمه شب بازی که نخ مان بدست هم اوست که قانون را محترم فرض کرده برای من و تو . وقتی هم که قرار است با توسل به آن از من و تو دفاع گردد دقیقا" علیه من و توست . جلو قانون کافکای حقوقدان را خوانده اید . حقوقدان یا جلو قانون می پوسد یا پشت آن . آنکه البته به جایی برسد ( است بفرموده شهید قلم فرخی یزدی این نان خورهای قانون یا بهتره بگم قانونی است نه حقوقدان ) فریاد حقوقدان است .
قانون برای من وحشت آور است . قانون نظام عریض و طویل بوروکراسی را اقتضا دارد که ابزار دست اش باشد . من و تو در لای چرخ و دنده های آن دنده ها و تخته بند تنمان له و له ورده بشود و فریادمان هم البته بجایی نمی رسد . این سرطان پیشرونده را در نظر داشته باشید
و سهمگین موجود نامرئی دیگری که بشر آفرید و خبطی عظیم به یادگار گذاشت تا دمار از روزگار من و تو در آـورد . هر چیز نادیدنی وحشت آور است چون اجنه و ارواح الباقی را حداقل میتوان دید . ای دوصد لعنت بر این آدمی که واژه پر رمز متافیزیک را برای خود کشف و برای ما اختراع فرمود . بت آفرید بت . های نادیدنی که نیچه فرمود بشکنید یاران من بشکنید این لوح های کهن را . مارکس در دانشگده حقوق برلن حقوق خوانده بود و نیک میدانم که همکارم روحش شاد خواهد بود که منهم به زبان الکن بگویم آنچه آن سلاله پاکان می فرمود . راستی را چرا تکفیر ها از تقدیرها دلپذیر شده است ؟ چرا ؟ به این سئوال شاملوهم جواب بدهید خودتان که آثار همین قوانین شاعرجان من را خودکار بیک صدتومانی ام را از لعن و نفرین به کنار میداشتم وا میدارد که واژه نا دلپسندم نفرین و لعنت بنویسم . تو و من و ما همه شاملو جان ؛ همچون خر عصاری پوزبسته به سنگ آسیابانیم که شیرین میگوید شادروان شریعتی که هی بر این سنگ آسیاب و آسیابان و بر رگ و ریشه این اعصاب ننه مرده ام میگردد و میگردد و میگردد و دوباره میرسد به نقطه آغازین این مارتن این همه انسان که همچون حشره در هم میلولد و میلولد و میلولد و میمیرد و...... و هی فاتحه سرپائی خوانده و ناخوانده که هزار و یکی کار داری و تنها دو دست ناتوان . سیزیف بینوای من بیا این سنگ سنگین هی ببر بالا هی بغلتد پایین و تو هی خشتک پاره کن هی چانه بزن و هی فک بجنبان
تا تو انبان از این ور پر کنی و همان که گفتم سر نخمان بدست اوست ته انبانت پاره کند و هر چه تو دشت کرده ای به طرفه العینی فتح کند و در تنبانت کک بیندازد که شب هم آسوده نتوانی خوابید که فردا فلان را به بهمان دهم و از بهمان فلان بستان به فلان دهم . با همین خیالات بخواب که یا فردا عزرائیل زمینی از خواب خستگی و گران جانی بپراند که سرویس رفت یا عزرائیل آسمانی در رسد که بابا ولش کن فلان و بهمان را بلند شو بریم . که من یکی هزار کار دارم .
گفتم عینی ها همین قانون مقرراتی که میبینید را در سوئی داشته باشید تا برویم سرمتافیزیکی ها . قانون را هم معنا کنم که نه همین مجموعه قوانین است که دیده اید اینها یک در هزار است عزیزم . هر عرف و عادت و رسم و سنت که بر تو فرمان راند برو نرو بکن نکن مرادماست
از قانون هرجا که چیزکی نوشته باشیم مر باقیات صالحات را .
( هرچه به جای خود نکو تر با این چشم و ذهن خسته بنزینم ته میکشد ولی چاره ای نیست که لین همه تایپ کن یا بنویس که نمی خوانند که جگرت خنک بشه بگی خوب شد یک نفر تنها یک نفر خواند و بیدار شد و جرقه زد . شاملوی بزرگم در کاشفان فروتن شکوکران حق مطلب چه شیوا ادا کرد که سخنی حتی سخنی از هر کسی خواسته که آن کس شوم صدای دل نشینش زمین نیفتد . کس نباشم خس حسابم کنید . خسی بر میعاد { قیاس گیر با خسی برمیقات جلا آل قلم و این بار خسی در این وعده گاه زمانی در این گردنه از زمان . همین جای که کنونم . بنگریم که بر کجای تاریخ ایستاده ایم کاش کاش کسی حتی کسی بگوید من میدانم بر کجای تاریخم ایستاده ام تاریخ ملتم خاکم . کسی آیا هست . یا در آسمان دیواری عظیم فروریخته و کوه ها یک باره متلاشی شده که صدایم را واگویه ای یا مویه ای یا فریادی یا ناله حتی نیست .
خدا انگار خوابیده آری خوابیده ببین که شکم آسمان سنگین شده دارد میترکد . آهای .و.....}